شاعر در این شعر از درد دل و رنجهای عاشقانه خود سخن میگوید. او از بیوفایی و جفای معشوق شکایت کرده و بیان میکند که به دلیل رفتار معشوق و مکر دشمنان، شبها را تا سحر بیدار مانده است. شاعر از معشوق میخواهد که گواه دلش باشد و از او میپرسد که چه دیده است. همچنین، او از تأثیرات جادویی معشوق بر دلش و نشانههای حضور او در زندگی خود سخن میگوید.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از عبارات و مفاهیم مانند مکر دشمنان و جادو نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه زندگی برای درک کامل دارند.
غزل ۲۴۷۵ - باز ترش شدی مگر یار دگر گزیدهیی
دستِ جَفا گُشادهیی پایِ وَفا کَشیدهیی ۱
دوشْ زِ دَردِ دلْ مَها تا به سَحَر نَخُفتهاَم
زان که تو مَکْرِ دشمنان در حَقِ من شنیدهیی ۲
ای دَمِ آتشینِ من خیز تویی گواهِ دل
ای شبِ دوشِ منْ بیا راست بگو چه دیدهیی؟ ۳
آیِنِهیی خریدهیی مینِگَری به رویِ خود
در پَس پَرده رفتهیی پَرده من دَریدهیی ۴
عقلْ کجا که من کُنون چاره کارِ خود کُنم؟
عقل بِرَفت یاوه شُد تا تو به من رَسیدهیی ۵
لُعْبَتِ صورتِ مرا دوختهیی به جادویی
سوزنهایِ بوالْعَجَب در دلِ من خَلیدهیی ۶
بر دَر و بامِ دل نِگَر جُمله نشانِ پایِ توست
بر دَر و بامِ مردمان دوشْ چرا دویدهیی؟ ۷
هر کِه حَدیث میکُند بر لَبِ او نَظَر کُنم
از هَوَسِ دَهانِ تو تا لبِ کِه گَزیدهیی ۸
تُهمَتِ دُزد بَرنَهَم هر کِه دَهَد نشانِ تو
کین زِ کجا گرفتهیی؟ وین زِ کجا خَریدهیی؟ ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.