این متن شعری است که از زبان فردی بیان میشود که از جدایی و دوری از معشوق رنج میبرد. شاعر از بیدلی و تنهایی خود میگوید و از این که معشوقش دیگر به او بازنگشته است، اظهار ناراحتی میکند. او به وضعیت خود و معشوقش اشاره میکند و از این که هر دو در شرایطی متفاوت قرار دارند، سخن میگوید. شاعر همچنین به مفاهیمی مانند آزادی، دانش و رهایی از دامهای دنیوی اشاره میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۴۶۱ - چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی؟
بیدلِ من بیدلِ من راست شُدی هر چه بُدی ۱
گَر کَژو گَر راست شُدی وَرْ کم وَرْ کاسْت شُدی
فارغ و آزاد بُدی خواجه زِ هر نیک و بَدی ۲
هیچ فُضولی نَبُدی هیچ مَلولی نَبُدی
دانش و گولی نَبُدی طَبْلِ تَحیّات زدی ۳
خواجه چه گیری گِروَم؟ تو نَرَوی من بِرَوَم
کُهْنه نِهاَم خواجه نواَم در مَدَد اَنْدَر مَدَدی ۴
آتش و نَفْتم نخورَد وَرْ بِخورَد بازدَهَد
چون عَدَدی را بِخورَد بازدَهَد بیعَدَدی ۵
بر سَرِ خَرپُشته من بانگ زَن ای کُشته من
دان که من اَنْدَر چَمَنَم صورتِ من در لَحَدی ۶
گر چه بُوَد در لَحَدی خوش بُوَدش با اَحَدی
آن کِه در آن دام بُوَد کِی خورَدَش دام و دَدی؟ ۷
وان کِه از او دور بُوَد گر چه که مَنصور بُوَد
زارتَر از مور بُوَد زان که ندارد سَنَدی ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.