شاعر در این شعر از حالات روحی خود در شب تردید و فراموشی سخن میگوید. او از جدایی از هوشیاری و غرق شدن در فراموشی مینالد و احساس میکند که وجودش با نور و سایهها آمیخته شده است. تصاویری مانند موج، آب، سایه و باد به کار رفتهاند تا حس گمگشتگی و ناپایداری را انتقال دهند. در پایان، شاعر به رهاشدن از خاطرات و ناشناخته ماندن سرگذشت خود اشاره میکند.
مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی موجود در شعر، همراه با تصاویر انتزاعی و احساسات پیچیده، برای درک و تجربه نیاز به بلوغ فکری و عاطفی دارد. نوجوانان در این سن معمولاً توانایی بیشتری برای تحلیل چنین مضامینی دارند.
روزنهای به رنگ
می روی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام از هوشیاری خورده آب:
من کجا، خاک فراموشی کجا.
دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب.
پرتویی آیینه را لبریز کرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.
اندهی خم شد فراز شط نور:
چشم من در آب می بیند مرا.
سایه ترسی به ره لغزید و رفت.
جویباری خواب می بیند مرا.
در نسیم لغزشی رفتم به راه،
راه، نقش پای من از یاد برد.
سرگذشت من به لب ها ره نیافت:
ریگ باد آورده ای را باد برد.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.