شاعر در این متن از شک و تردید خود به پرواز و آزادی میگوید، در حالی که بار سنگین بالها شانههایش را خم کرده است. او در گرگومیش معصومانه، شبکوری حریص را میبیند که بال میزند. در سحرگاه، نام بزرگی تجلی میکند و شاعر با مریمی که در حال شکفتن است سخن میگوید، اما پاسخی نمیشنود. در نهایت، شک به جای بال سنگین بر شانههایش مینشیند و دیگر نیازی به پرواز احساس نمیشود.
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
صبوحی
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانههایم
از وبالِ بال
خمیده بود،
و در پاکبازیِ معصومانهی گرگ و میش
شبکورِ گرسنهچشمِ حریص
بال میزد.
به پرواز
شک کرده بودم من.
□
سحرگاهان
سِحرِ شیریرنگیِ نامِ بزرگ
در تجلی بود.
با مریمی که میشکفت گفتم: «شوقِ دیدارِ خدایت هست؟»
بیکه به پاسخ آوایی برآرد
خستگی باز زادن را
به خوابی سنگین
فرو شد
همچنان
که تجلّی ساحرانهی نامِ بزرگ؛
و شک
بر شانههای خمیدهام
جاینشینِ سنگینیِ توانمندِ بالی شد
که دیگر بارَش
به پرواز
احساسِ نیازی
نبود.
۱۳۴۷ توس
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.