این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و درد سخن میگوید و به مخاطب خود توصیه میکند که از تظاهر و فریب دوری کند و به سوی حقیقت و معنویت حرکت کند. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق سخن میگوید و از درد و رنجی که در عشق متحمل شده است. همچنین، او به مخاطب خود یادآوری میکند که همه چیز فانی است و تنها عشق و حقیقت باقی میماند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و استعارههای پیچیده در شعر نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا بتوان آن را به درستی درک کرد.
غزل ۲۳۷۳ - مشنو حیلت خواجه، هله ای دزد شبانه
به شَلَوْلَم به شَلَوْلَم مَجِه از روزَنِ خانه ۱
بِمَشو غِرِّه پَرَستَش، بِمَدِه ریش به دستش
وَگَرَت شاه کُند او، که تویی یارِ یگانه ۲
سویِ صَحرایِ عَدَم رو، به سویِ باغِ اِرَم رو
میِ بیدُرد نیابی، تو دَرین دورِ زمانه ۳
به شَهِ بَنده نَوازی تو بِپَر باز چو بازی
به خدا لُقمهٔ بازان نخورَد هیچ سَمانه ۴
بِخورَم گَر نخورم من، بِنَهَد در دَهَنِ من
بِرَوَم، گَر نَرَوَم من، کُنَدَم گوش کَشانه ۵
همه میرند وَلیکِن، همه میرند به پیشَت
همه تیر ای مَهِ مَهْ رو، نَپَرَد سویِ نشانه ۶
زِ چه اَفْروخت خیالَش، رُخِ خورشید صِفَت را؟
زِ کِه آموخت خدایا، عَجَب این فِعْل و بَهانه؟ ۷
چو تو را حُسن فُزون شُد، خِرَدم صیدِ جُنون شُد
چو مرا دَرد فُزون شُد، بِدِه آن دُردِ مُغانه ۸
چو تو جَمعیَّتِ جمعی، تو دَرین جمع چو شمعی
چو دَرین حَلقه نِگینی، مَجِه ای جانِ زمانه ۹
تو اگر نوشْ حَدیثی زِ حَدیثانِ خوشِ او
تو مگو، تا که بگوید لبِ آن قَنْد فَسانه ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.