حکایتی از پیرمردی که روزی نشانه تیری بود و در زمان شاهی عادل زندگی میکرد. روزی شاه به راهزنی برخورد که چند دزد گریان و بندیان خندان را در بند دیده بود. راهزن توضیح داد که اینان از نعمتهای حرام و حلال بهرهمند بودند، اما اکنون در بندند و به خود و عادلان میخندند. پیام اصلی متن این است که هر کس عدل را رها کند، خداوند ظالمی را بر او میگمارد تا با ظلمش او را مجازات کند.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و اجتماعی عمیق است که درک آن نیاز به تجربه و شناخت بیشتری از زندگی دارد. همچنین، استفاده از زبان شعر کلاسیک و استعارههای پیچیده ممکن است برای کودکان قابل فهم نباشد.
حکایت در عدل سلطان
که مرا بُد نشانهٔ تیری ۱
کاندر آن روزگار شاهی بود
عالم عدل را پناهی بود ۲
داد و انصاف و عدل گستردی
هرکسی بر ز بِرّ او خوردی ۳
گفت روزی به رهزنی در تاخت
دید در بند کرده کاله و ساخت ۴
بندیی چند دید بسته به بند
دزد گریان و بندیان زان خند ۵
زود نزدیک راهزن رفتش
دُر تحقیق راهزن سفتش ۶
گفتش این خنده و گرستن چیست
واین چنین مال و بند بستهٔ کیست ۷
گفت ما راست این گرستن زار
که چنین نعمت از یمین و یسار ۸
گِرد کردند از حرام و حلال
جمع کردند زرّ و کاله و مال ۹
رخت بر باد گشته در بندند
برخود و عادلان همی خندند ۱۰
ظلم شد عدل و روز شد شب ما
زان همی نشنوند یاربِ ما ۱۱
عادلانیم لیک با فن خویش
بند برداشتیم از تن خویش ۱۲
هرکه او عدل خویش بگذارد
ظالمی را خدای بگمارد ۱۳
تا برآرد ز مال و جانش دمار
ظلم او را به ظلم سازد کار ۱۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.