هوش مصنوعی: این متن به ستایش عقل و خرد می‌پردازد و آن را به عنوان موهبتی الهی و راهنمای انسان در زندگی معرفی می‌کند. عقل به عنوان سایه‌ای از خداوند، حاکم بر وجود انسان و مایه‌ی تشخیص حق از باطل توصیف شده است. همچنین، تفاوت بین عقل حقیقی و عقل‌های فریبنده و دنیوی بررسی شده و تأکید می‌شود که عقل واقعی همواره در خدمت صلاح و هدایت است. در مقابل، جهل و بی‌خردی به عنوان عوامل گمراهی و تباهی معرفی شده‌اند.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مباحث انتزاعی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر دشوار باشد.

فی اَنّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق

عقل سلطان قادر خوش خوست
آنکه سایهٔ خداش گویند اوست ۱

سایه با ذات آشنا باشد
سایه از ذات کی جدا باشد ۲

سایه جز بنده‌وار کی باشد
سایه را اختیار کی باشد ۳

عقل کُل تخته زیر گُل دارد
هرکجا امر امر قل دارد ۴

عقل تا پیش گوی فرمانست
سخنش هم قرین قرآنست ۵

هرچه از بارگاه فرمان نیست
آن همه درد تست درمان نیست ۶

عقل برتر ز وهم و حسّ و قیاس
برترست از فلک ستاره‌شناس ۷

در مصالح مدبّر جان اوست
در ممالک دبیر یزدان اوست ۸

عقل را از عقیله باز شناس
نبود همچو فربهی آماس ۹

عقل کل مر ترا رهاند زود
از قرینی دیو و آتش و دود ۱۰

رحمة‌اللّٰه نهاد عالم را
حجّة‌الحق سرای آدم را ۱۱

عقل اندر سرای پردهٔ کن
از برای قبول کن و مکن ۱۲

مُقبلی بود مُدبری شد باز
باز اقبال یافت از پی راز ۱۳

قابل نور امر شد به همه
درخور خود نه درخور کلمه ۱۴

هرکه او را مخالف از خود خَست
وانکه او را متابع از بد رست ۱۵

با خرد کن چو مشتری تدبیر
چون قمر دین ز بهر غلبه مگیر ۱۶

نفس روینده در رعایت اوست
نفس گوینده در هدایت اوست ۱۷

اوست از جود کاشف الغمّة
حضرت او نهایة الهمة ۱۸

عقل داند اسامی هرچیز
او کند در به و بتر تمییز ۱۹

کدخدای تن بشر عقلست
از همه حال با خبر عقلست ۲۰

پاک و مردار بر یکی خوانست
جز به عقل این کجا توان دانست ۲۱

هرکه با عقل آشنا باشد
از همه عیبها جدا باشد ۲۲

یافت عاقل ز روی فوز و فلاح
در سرای فساد عین صلاح ۲۳

سخن عاقل از طریق قیاس
دُرِّ دین است و ذهن او الماس ۲۴

گرچه مرد هنر بیابانیست
جان او لوح سرّ ربّانیست ۲۵

هنر از مرد همچو روح از تن
بی‌هنر مرده جان و زنده بدن ۲۶

شربت عقل بردبار چشد
خر چو بی‌عقل بود بار کشد ۲۷

عقل چون ابجدِ حق از بر کرد
جامهٔ باطل از سرش بر کرد ۲۸

هرکه با عقل خویش نااهلست
حلم او زور و علم او جهلست ۲۹

هرکه در بند قیلها افتاد
عقل او در عقیله‌ها افتاد ۳۰

مرد بی‌عقل جز خیالی نیست
بید بی‌بَر ز دیو خالی نیست ۳۱

مغز عقل است و اختران ثقلند
پیر عقل است و خاکیان طفلند ۳۲

دایه عقل آمد از برای سخن
مجتهد را به گاهوارهٔ ظن ۳۳

عقل هم قادرست و هم مقدور
عقل هم آمرست و هم مأمور ۳۴

برتر از صورت و مکان و محل
درِ دروازهٔ جهانِ ازل ۳۵

عقل شاهست و دیگران حشمند
زانکه در مرتبت ز عقل کمند ۳۶

همه تشریف عقل ز اللّٰه است
ورنه بیچاره است و گمراهست ۳۷

عقل کل را بسان بام شناس
نردبان پایه سوی بام حواس ۳۸

عقل تخته است و نفس نقش‌نمای
نقش امرست و نقشبند خدای ۳۹

عقل را داد کردگار این عزّ
ورنه کی دیدی این شرف هرگز ۴۰

عقل در کوی عشق نابیناست
عاقلی کار بوعلی سیناست ۴۱

سوی تو عقل صلح یا کین است
اینت ریش ار سوی تو عقل این است ۴۲

عقل کان رهنمای حیلت تست
آن نه عقل است کان عقیلت تست ۴۳

از برای صلاح دشمن را
عقل خوانده حواس روشن را ۴۴

منگر آن روشنی که هم به غرور
کشت پروانه را چراغ از نور ۴۵

عقل را هرکه با بدی آمیخت
لاجرم عقل جست و او آویخت ۴۶

آنچه عقلت نمود آن ره گیر
رخ و اسبت چو شد کمِ شه گیر ۴۷

آشنا نیست هرکه بیگانه است
هرکرا عقل نیست دیوانه است ۴۸

گنگ باید مرید پیر نیاز
تا شود عقل او سخن پرداز ۴۹

چون سخن گوی گشت عقل مُرید
مرده بر در بمانده دیو مَرید ۵۰

هرکه در عقل همچو سلمان شد
دان که دیو دلش مسلمان شد ۵۱

لاجرم چون ز عقل یافت کمال
سه بیابان بُرد به سیصد سال ۵۲

هرکرا رای و روی سلمانیست
آخرین منزلش مسلمانیست ۵۳

نیست از عقل در سرای غرور
تبش و تابش از دم انگور ۵۴

وز خرد نیست در خیال سوای
می و شطرنج و نرد و بربط و نای ۵۵

خرد از بهر امن و امر آمد
نز پی خمر و زمر قمر آمد ۵۶

عقل فرمان پادشاهی راست
نز پی لاهی و ملاهی راست ۵۷

زاجر زمر و ناهی خمر اوست
وآنکه بشنیده‌ای اولواالامر اوست ۵۸

وین سلاطین که نز ره دین‌اند
نه سلاطین که آن شیاطین‌اند ۵۹

عقل کز بهر مال و جاه و دهست
دان که عطّار نیست ناک دهست ۶۰

عقل طرّار و حیله‌گر نبود
عقل دو روی و کینه‌ور نبود ۶۱

عقل از اشعار عار دارد عار
عقل را با دروغ و هرزه چکار ۶۲

عقل بر هیچ دل ستم نکند
به طمع قصد مدح و ذم نکند ۶۳

عقل جز خواجهٔ محقق نیست
عقل صوفیچهٔ مبقبق نیست ۶۴

آنکه او آب ریز و نان طلبست
وانکه ناشی وانکه بوالعجبست ۶۵

وانکه از بهر مجمع رندان
کرد تفِّ تموز در زندان ۶۶

وانکه سرمای دی مهی را باز
بند بر می‌نهد ز روی نیاز ۶۷

وانکه داهی و آنکه سالوسیست
وانکه غماز وآنکه ناموسیست ۶۸

وانکه از سنگ شیشه پردازد
وانکه در حقّه مُهره می‌بازد ۶۹

وانکه او بر زمین هزاران بار
پای بر سر نهاد چنبروار ۷۰

هست بسیار زین نسق به جهان
که حساب و شمار آن نتوان ۷۱

این همه عقلهای عاریتی است
کز پی جاه و مال و بد نیتیست ۷۲

این همه زرنمای خاک دهند
همه عطار شکل و ناک دهند ۷۳

هر دهایی که ناپسندیده است
حِسّ انسان ز عقل دزدیدست ۷۴

هرچه نیکوست گر بِدست بَدست
آن او نیست گم شدهٔ خردست ۷۵

عقل را جز صلاح نبوَد کار
عقل را در صلاح هرزه مدار ۷۶

عقل خود کارهای بد نکند
هرچه آن ناپسند خود نکند ۷۷

عقل در دست یک رمه خود رای
چون چراغی است در طهارت جای ۷۸

خردی بوده اصل و دانش و مزد
زشت نامی اوست مشتی دزد ۷۹

عقل هرگز به کذب راضی نیست
عقل هرگز وکیل قاضی نیست ۸۰

عقل جز راست گوی و لمتر نیست
حیله سازنده و گلو بر نیست ۸۱

عقل هرگز خطا نیندیشد
با من و تو بلا نیندیشد ۸۲

عقل دمساز زور و بهتان نیست
پرده‌پوش فلان و بهمان نیست ۸۳

کرده چون در نهاد پای به قیل
دست حیدر سزای عقل عقیل ۸۴

درد ایتام و اندُه اطفال
آوریدش طمع به بیت‌المال ۸۵

داد چون خواست از علی داروش
آهنی تافته سوی پهلوش ۸۶

زور او چون نداشت گاه مقیل
نه بنالید زار عقل عقیل ۸۷

تا بدانی براستی نه به روی
که دل از پشت چشم بیند روی ۸۸

زانکه اندر نگارخانهٔ جان
از پی پنج حس و چار ارکان ۸۹

عقل از این کارها کرانه کند
عقل کی قصد دام و دانه کند ۹۰

کرم کردار گرد خویش تنند
زانکه در بند جهل خویشتنند ۹۱

گرچه از زرق و خدعه و تلبیس
وز پی شادی دل ابلیس ۹۲

از گل تو بنفشه رویانند
تیره‌رایان و خیره رویانند ۹۳

آنکه زیشان حکیم‌تر در کار
در نهان گزدمست و پیدا یار ۹۴

در سخا کند و در جفا تیزند
همچو بهمان بهمن انگیزند ۹۵

تا ترا عقل دوربین چکند
خویشتن را به تو جز این چه کند ۹۶

عقل جایی جمال بنماید
که مرّفه شود برآساید ۹۷

ننماید ترا ز خویش نشان
تا تو او را مکان کنی زندان ۹۸

مر ترا عقل چهره ننموده است
ور بننمود چهره بر سودست ۹۹

این کزین روی عقل مرد و زنست
این نه عقل استراق اهرمنست ۱۰۰

ذهن قلاب و کاهن و ساحر
رای دزد و مشعبد و شاعر ۱۰۱

این همه فطنت و دها و حیل
از عطای عطاردست و زحل ۱۰۲

خود پدیدست تا به مکّاری
چه دهد هندویی و طرّاری ۱۰۳

دهش تیر و بخشش کیوان
گوشه کشتت کنند همچو کمان ۱۰۴

دیو از این عقل گشت با شر و شور
تا به مخراق لعنتی شد کور ۱۰۵

بگذر از عقل و خدعه و تلبیس
که عزازیل ازین شدست ابلیس ۱۰۶

خردی را که آن دلیل بدیست
لعنتش کن که بی‌خرد خردیست ۱۰۷

عقل دانست خوی بخل از جود
عقل بشناخت بوی بید از عود ۱۰۸

درگذر زین کیاست اوباش
عقل دین جو و پس روِ او باش ۱۰۹

عقل دین مر ترا نکو یاریست
گر بیابی نه سرسری کاریست ۱۱۰

عقل دین مر ترا چو تیر کند
بر همه آفریده میر کند ۱۱۱

عقل دین جز هدی عطا نکند
تا نبردت به حق رها نکند ۱۱۲

نفس بی‌عقل احمقی باشد
نوح بی‌روح زورقی باشد ۱۱۳

عقل مردان رسیده تا در حق
شده از بند نیک و بد مطلق ۱۱۴

سوی عاقل چو دیو و دد باشد
هرکه در بند نیک و بد باشد ۱۱۵

زانکه خود نیست عاقلان را برخ
از چه از هفت میر و از نه چرخ ۱۱۶

چون همه نیک دید بد نکند
زانکه بد والی خرد نکند ۱۱۷

والی چرخ و دهر کیست خرد
عالم شرع و داد چیست خرد ۱۱۸

نیست اندر مقام راحت و رنج
بر سرِ گنج به ز مار شکنج ۱۱۹

دایه‌ای زیر این کهن بنیاد
نیست کس را چو عقل مادرزاد ۱۲۰

عقل تو روز و شب چو طوّافان
بر سر چارسوی صرّافان ۱۲۱

خیره می‌گردد و همی گوید
که فلان کون به نیک می‌شوید ۱۲۲

این فلان خوب و آن فلان زشتست
این زمین شوره و آن زمین کشتست ۱۲۳

گل این خار و آب آن پست است
دل این خفته عقل آن مست است ۱۲۴

این یکی عیسی آن دگر خرِ سول
این سیم خضر و آن چهارم غول ۱۲۵

این بلندست و آن دگر کوتاه
سرخ این شد از آن سپید و سیاه ۱۲۶

این همه بیهده است بگذر ازین
شاه جان را لقب مکن فرزین ۱۲۷

تو ندانی طریق هشیاری
تو خرد را دروغ‌زن داری ۱۲۸

پرده از روی عقل برتر کش
چه زنی دست خیره بر ترکش ۱۲۹

چون نه‌ای مرد کار روز مصاف
شب روی را بمان و خیره ملاف ۱۳۰

مرد درمان درد نی ز خرد
دیر یابد ولیک زود خرد ۱۳۱

صفت عاقلان درین نو باغ
کهنه نو کردنست پیش چراغ ۱۳۲

ز اول خلقت و بآخر عمر
بوده در کار عقل جاهل و غمر ۱۳۳

کرد باید ز بهر کسب معاد
کاسه چون کیسهٔ خرد پر داد ۱۳۴

بر درِ غیب ترجمان خردست
شاه تن جان و شاه جان خردست ۱۳۵

هرکه بهر هوا خرد را راند
از دو خر تا ابد پیاده بماند ۱۳۶

گرچه بر بی‌خرد هوا چیرست
بر درِ خانه هر سگی شیرست ۱۳۷

بی‌خرد را بَدست فضل و هنر
زانکه باشد هلاک مور از پر ۱۳۸

مار را چوت اجل فراز آید
به سرِ ره ورا جواز آید ۱۳۹

دهد ایزد گه سؤال و جواب
هرکسی را به قدر عقل ثواب ۱۴۰

دیل در جان خویشتن داری
گر خرد را دروغ‌زن داری ۱۴۱

ور نداریم باور، از قرآن
ویل والمرسلات بر خود خوان ۱۴۲

عقل کردن به خوی رویی هست
مسخ گشت آنکه مسح عقل شکست ۱۴۳

عقل را چون بیافتی بنواز
از دل خویش جای او بر ساز ۱۴۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۴۴
کانال گوهرین در ایتا
۱۸۰۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:اندر ستایش عقل و عاقل و معقول
گوهر بعدی:در شرف نفس و عقل
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.