متن داستان مردی را روایت میکند که آیینهای زنگزده در راه مییابد و با نگاه کردن به آن، تصویری زشت از خود میبیند. او از دیدن این تصویر ناراحت میشود و آیینه را به زمین میزند و میگوید که خداوند این زشتی را برای همین آفریده است. سپس به این فکر میکند که اگر آیینه مانند او پرنگار بود، اینگونه خوار نمیشد. در نهایت، متن به این نتیجه میرسد که زشتی و ذلت او ناشی از رفتار و منش خودش است و مقایسهای بین جاهل و دانا انجام میدهد.
متن دارای مفاهیم عمیق اخلاقی و اجتماعی است که درک آن نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد. همچنین، استفاده از تمثیل و استعاره ممکن است برای کودکان کمسنوسال قابل درک نباشد.
التمثیل فی اَصحابِ الغَفلةِ والجُهّال
واندرو روی خویش کرد نگاه ۱
بینی پخج دید و دو لب زشت
چشمی از آتش و رخی ز انگِشت ۲
چون برو عیبش آینه ننهفت
بر زمینش زد آن زمان و بگفت ۳
کانکه این زشت را خداوندست
بهر زشتیش را بیفگندست ۴
گر چو من پر نگار بودی این
کی در این راه خوار بودی این ۵
بیکسی او ز زشتخویی اوست
ذُلِّ او از سیاهرویی اوست ۶
این چنین جاهلی سوی دانا
اینت رعنا و اینت نابینا ۷
نیست اینجا چو مر خرد را برگ
مرگ به با چنین حریفان مرگ ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.