خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این شعر از عشق و دلدادگی سخن میگوید و از معشوق میخواهد که او را از خود دور نکند. او بیان میکند که بسیاری مانند او عاشق و دلسوخته هستند و امیدوار است که معشوق او را فراموش نکند. شاعر همچنین از رنجهای عشق و نیاز به پناه بردن به خرابات فنا اشاره میکند و در نهایت، از می و مستی به عنوان نماد بقا یاد میکند.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، اشارههایی به می و مستی دارد که مناسب سنین بالاتر است.
غزل ۱۵۱۲ - آمد به درت جان عزیز از سر یاری
آمد به درت جان عزیز از سر یاری
محروم مگردان ز در خویش ز یاری ۱
تنها نه منم سوختهٔ آتش عشقت
بسیار چو من عاشق دل سوخته داری ۲
یک دم نرود عمر که بی یاد تو باشد
امید که ما را تو ز خاطر نگذاری ۳
روزی به سر کوی تو جان را بسپارم
باشد که همان جا تو به خاکم بسپاری ۴
گر جور کنی بر دل بیچارهٔ مسکین
ما را نبود چاره به جز ناله و زاری ۵
ای دل به خرابات فنا خوش گذری کن
شاید که می جام بقا را به کف آری ۶
می در قدح و ساقی ما سید سرمست
ای زاهد مخمور تو آخر به چه کاری ۷
محروم مگردان ز در خویش ز یاری ۱
تنها نه منم سوختهٔ آتش عشقت
بسیار چو من عاشق دل سوخته داری ۲
یک دم نرود عمر که بی یاد تو باشد
امید که ما را تو ز خاطر نگذاری ۳
روزی به سر کوی تو جان را بسپارم
باشد که همان جا تو به خاکم بسپاری ۴
گر جور کنی بر دل بیچارهٔ مسکین
ما را نبود چاره به جز ناله و زاری ۵
ای دل به خرابات فنا خوش گذری کن
شاید که می جام بقا را به کف آری ۶
می در قدح و ساقی ما سید سرمست
ای زاهد مخمور تو آخر به چه کاری ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۵۱۱ - سخن یار بشنو از یاری
گوهر بعدی:غزل ۱۵۱۳ - عمر ضایع مکن به بیکاری
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.