این متن شعری است که در آن شاعر از زیبایی و عظمت گل و گلستان سخن میگوید و خود را سلطان گلستان میخواند. او از نادانی و بیاحترامی دیگران انتقاد میکند و تأکید میکند که تنها کسانی که ارزش زیبایی و عظمت را درک میکنند، میتوانند به او نزدیک شوند. شاعر همچنین از دام شعر و جستجوی زیبایی در گلستان سخن میگوید و در نهایت به دزدی اشاره میکند که نمادی از جستجوی حقیقت و زیبایی است.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و انتقادی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد که معمولاً در سنین بالاتر یافت میشود.
غزل ۲۰۵۹ - گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
آمد آن گُلْ عِذار، کوفت مرا بر دَهان ۱
گفت که سُلطان مَنَم، جانِ گُلِستان مَنَم
حَضرتِ چون من شَهی، وان گَهْ یادِ فُلان؟ ۲
دَفِّ مَنی هین مَخور سیلیِ هر ناکَسی
نایِ مَنی هین مَکُن از دَمِ هر کَسْ فَغان ۳
پیشِ چو من کیقُباد، چَشم بَدَم دور باد
شَرْم ندارد کسی یاد کُند از کِهان؟ ۴
جُغد بُوَد کو به باغ، یادِ خَرابه کُند
زاغ بُوَد کو بهار یاد کُند از خَزان ۵
چَنگ به من دَرزَدی، چَنگِ مَنی در کِنار
تار که در زَخْمهام سُست شود، بُگْسِلان ۶
پُشتِ جهان دیدهیی، روی جهان را ببین
پُشت به خود کُن که تا رویْ نِمایَد جهان ۷
ای قَمَرِ زیرِ میغ، خویش ندیدی، دریغ
چند چو سایه دَوی در پِیِ این دیگران؟ ۸
بس که مرا دامِ شعر، از دَغَلی بَند کرد
تا که زِدَسَتم شکار جَست سویِ گُلْسِتان ۹
در پِیِ دُزدی بُدَم، دُزد دِگَر بانگ کرد
هِشْتَم، بازآمدم، گفتم و هین چیست آن؟ ۱۰
گفت که اینک نشان، دُزدِ تو این سوی رفت
دُزد مرا باد داد، آن دَغَلِ کَژْنشان ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.