این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از عشق و وصال با معشوق سخن میگوید. او از تلاشهای خود برای رسیدن به این وصال و نارضایتی معشوق از این تلاشها میگوید. معشوق از او میخواهد که به عمق عشق برود و از خود بگذرد. شاعر نیز به این درک میرسد که رهایی از دنیا به معنای رهایی از خود نیست و این رهایی کامل هنوز محقق نشده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دنیا دامی است که حتی بزرگان را نیز به دام میاندازد و از گفتن بیشتر خودداری میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند رهایی از خود و دام دنیا ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و نامفهوم باشد.
غزل ۲۰۲۸ - گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
اکنون در آبِ وَصلَمْ با یار تا به گَردن ۱
گفتم که تا به گَردنْ در لُطفهات غَرقَم
قانع نگشت از من دِلْدار تا به گَردن ۲
گفتا که سَر قَدَم کُن، تا قَعْرِ عشقْ میرو
زیرا که راست نایَد این کار تا به گَردن ۳
گفتم سَرِ من ای جان نَعلینِ توست، لیکِن
قانِع شو ای دو دیده این بار تا به گَردن ۴
گفتا تو کم زِ خاری، کَزْ اِنْتِظارِ گُلها
در خاک بود نُه مَهْ، آن خار تا به گَردن ۵
گفتم که خار چِبْوَد؟ کَزْ بَهرِ گُلْسِتانَت
در خونْ چو گُل نِشَستم بسیار تا به گَردن ۶
گفتا به عشقْ رَستی، از عالَمِ کَشاکَش
کان جا هَمیکَشیدی بیگار تا به گَردن ۷
رَستی زِ عالَم امّا، از خویشتن نَرَستی
عار است هستیِ تو، وین عار تا به گَردن ۸
عَیّاروار کم نِهْ تو دام و حیله کَم کُن
در دامِ خویش مانَد عَیّار تا به گَردن ۹
دامی است دامِ دنیا، کَزْ وِیْ شَهان و شیران
ماندند چون سگ اَنْدَر مُردار تا به گَردن ۱۰
دامی است طُرفهتَر زین، کَزْ وِیْ فُتاده بینی
بیعقل تا به کَعْب و هُشیار تا به گَردن ۱۱
بس کُن زِ گفتن آخِر، کان دَمْ بُوَد بُریده
کَزْ تاسه نَبْوَد آخِر گُفتار تا به گَردن ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.