پارسا مردی بود که همسایهای بازرگان داشت. بازرگان هر روز مقداری عسل و روغن برای او میفرستاد. پارسا بخشی از آن را مصرف میکرد و بقیه را در سبویی ذخیره مینمود. روزی با دیدن سبوی پر، به فکر فرو رفت و رویای ثروتمند شدن و تشکیل خانواده را در سر پروراند. در این خیالپردازی، عصایش را به سبو زد و آن را شکست، در نتیجه تمام محتویات روی او ریخت. این داستان نشان میدهد که شروع کار بدون برنامهریزی و یقین میتواند به پشیمانی بینجامد.
این متن دارای مفاهیم اخلاقی و تمثیلی است که برای درک بهتر، نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد. کودکان زیر 12 سال ممکن است در درک کامل پیام داستان مشکل داشته باشند.
بخش ۳ - پارسا مردی بود و در جوار او بازارگانی بود که شهد و روغن فروختی، و هر روز بامداد قدری از بضاعت خویش برای قوت او بفرستادی. چیزی ازان بکار بردی و باقی در
و این مثل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقان تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن بندامت کشد.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.