خلاصه و ردهبندی سنی
18+
این شعر عرفانی و فلسفی از بیدل دهلوی، با زبانی پررمز و راز، به مفاهیمی مانند عشق، ناامیدی، حیرت، و جستجوی معنویت میپردازد. شاعر از ناتوانی در بیان احساسات، رنجهای درونی، و امید به رهایی سخن میگوید. تصاویر شعری مانند نور خورشید، موج آیینه، و نخل سوخته، نمادین هستند و به عمق معنا میافزایند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی نیاز دارد. همچنین، استفاده از نمادها و استعارههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۵۳۰ - بینشان حسنیکه درس جلوه میخواند ز من
بینشان حسنیکه درس جلوه میخواند ز من
عالمی بر هم زند تا رنگ گرداند ز من ۱
نور غیر ازکسوت عریانی خورشید نیست
چشم بند است اینکه او خود را بپوشاند ز من ۲
آبیار مزرع خاموشیام اما چه سود
شوق میکارد نفس تا ناله رویاند ز من ۳
شهپر عنقاست موج جوهر آیینهام
مزد آن صیقل که تمثالی بخنداند ز من ۴
بر غبار الفت این دشت دست افشاندهام
یأس میترسم جنون را هم برون راند ز من ۵
هیچ صبح از عهدهٔ شامم نمیآید برون
داغ نومیدی مگر خورشید جوشاند ز من ۶
نخل یٱس از سوختنها دارد امید بهار
کاش بیبرگی پر پروانه رویاند ز من ۷
داغ شد از خجلت بنیاد من سیل فنا
آنقدر گردی نمییابد که بنشاند ز من ۸
سایهداران! بهکه دیگر بر ندارم سر ز خاک
تا توانایی دل موری نرنجاند ز من ۹
چون حباب آیینهام چشمیست آنهم بینگاه
آه از آن روزیکه حیرت دامن افشاند ز من ۱۰
در مقامی کامتحان گیرد عیار اعتبار
مایه تمثالیستگر آیینه بستاند ز من ۱۱
تا نجوشد سرمه ازخاکستر من چون سپند
خامشی را هم محبت ناله میداند ز من ۱۲
بیدلم بیدل ز شرم سخت جانیها مپرس
دور از آن در، خاک هم آب است اگر ماند ز من ۱۳
عالمی بر هم زند تا رنگ گرداند ز من ۱
نور غیر ازکسوت عریانی خورشید نیست
چشم بند است اینکه او خود را بپوشاند ز من ۲
آبیار مزرع خاموشیام اما چه سود
شوق میکارد نفس تا ناله رویاند ز من ۳
شهپر عنقاست موج جوهر آیینهام
مزد آن صیقل که تمثالی بخنداند ز من ۴
بر غبار الفت این دشت دست افشاندهام
یأس میترسم جنون را هم برون راند ز من ۵
هیچ صبح از عهدهٔ شامم نمیآید برون
داغ نومیدی مگر خورشید جوشاند ز من ۶
نخل یٱس از سوختنها دارد امید بهار
کاش بیبرگی پر پروانه رویاند ز من ۷
داغ شد از خجلت بنیاد من سیل فنا
آنقدر گردی نمییابد که بنشاند ز من ۸
سایهداران! بهکه دیگر بر ندارم سر ز خاک
تا توانایی دل موری نرنجاند ز من ۹
چون حباب آیینهام چشمیست آنهم بینگاه
آه از آن روزیکه حیرت دامن افشاند ز من ۱۰
در مقامی کامتحان گیرد عیار اعتبار
مایه تمثالیستگر آیینه بستاند ز من ۱۱
تا نجوشد سرمه ازخاکستر من چون سپند
خامشی را هم محبت ناله میداند ز من ۱۲
بیدلم بیدل ز شرم سخت جانیها مپرس
دور از آن در، خاک هم آب است اگر ماند ز من ۱۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۵۲۹ - گل نشو و نما چندان شکست یأس چید از من
گوهر بعدی:غزل ۲۵۳۱ - خم قامت نبرد ابرام طبع سختکوش من
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.