این متن شعری عرفانی و عاشقانه است که در آن شاعر از حالات روحی و عرفانی خود سخن میگوید. او از عشق، مستی، بیخودی و فنا صحبت میکند و از یار و دلبر خود یاد میکند. شاعر از حالات روحی خود در مواجهه با عشق و مستی و از دست دادن خود در این مسیر سخن میگوید. او همچنین از ساقی و باده و حالات روحی ناشی از آن صحبت میکند و در نهایت به وحدت وجود و حقیقت نور الهی اشاره میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از مفاهیمی مانند مستی و باده ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامناسب باشد.
غزل ۱۸۲۵ - من طربم طرب منم زهره زند نوای من
عشقْ میانِ عاشقانْ شیوه کُند برایِ من ۱
عشقْ چو مَست و خوش شود بیخود و کَش مَکَش شود
فاش کُند چو بیدلانْ بر هَمِگانْ هوایِ من ۲
نازِ مرا به جان کَشَد بر رُخِ من نِشان کَشَد
چَرخِ فَلَک حَسَد بَرَد زانچه کُند به جایِ من ۳
من سَرِ خود گرفتهاَم من زِ وجود رَفته ام
ذَرّه به ذَرّه میزَنَد دَبدَبه فَنایِ من ۴
آه که روزْ دیر شُد آهویِ لُطفْ شیر شُد
دِلْبَر و یارْ سیر شُد از سُخَن و دُعایِ من ۵
یار بِرَفت و مانْد دل شب همه شب در آب و گِل
تَلْخ و خُمار میطَپَم تا به صَبوح وایِ من ۶
تا که صَبوحْ دَم زَنَد شَمسِ فَلَک عَلَم زَنَد
باز چو سَروِ تَر شود پُشتِ خَمِ دوتایِ من ۷
باز شود دُکانِ گُل ناز کنند جُزو و کُل
نایِ عِراقْ با دُهُل شَرح دَهَد ثَنایِ من ۸
ساقیِ جانِ خوب رو باده دَهَد سَبو سَبو
تا سَر و پایْ گُم کُند زاهِدِ مُرتَضایِ من ۹
بَهرِ خدایْ ساقیا آن قَدَحِ شِگَرف را
بر کَفِ پیرِ من بِنِه از جِهَتِ رضایِ من ۱۰
گفت که باده دادَمَش در دل و جهان نَهادَمَش
بال و پَری گُشادَمَش از صِفَتِ صَفایِ من ۱۱
پیر کُنون زِ دست شُد سختْ خَراب و مَست شُد
نیست دَران صِفَت که او گوید نُکتههای من ۱۲
ساقیِ آدمی کُشَم گر بِکُشد مرا خوشَم
راح بُوَد عَطایِ او روحْ بُوَد سَخایِ من ۱۳
باده تویی سَبو مَنَم آبْ توییّ و جو مَنَم
مَستْ میانِ کو مَنَم ساقیِ من سَقایِ من ۱۴
از کَفِ خویش جَستهاَم در تَکِ خُمْ نِشَستهام
تا هَمِگی خدا بُوَد حاکم و کَدخُدایِ من ۱۵
شَمسِ حَقی که نورِ او از تبریز تیغ زد
غَرقه نورِ او شُد این شَعْشَعه ضیایِ من ۱۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.