این شعر به جستجوی معنا و آرامش در میان دردها و ناامیدیها میپردازد. شاعر از فرصتهای از دست رفته، عشق نافرجام، و ویرانیهای درونی سخن میگوید، اما در عین حال به دنبال یافتن جایگاه خود در جهان و رضایت در دل رنجهاست. تصاویری مانند آتش، خرابی، شمع، و آیینه برای بیان احساسات عمیق و متناقض به کار رفتهاند.
مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه، استفاده از استعارههای پیچیده، و پرداختن به موضوعاتی مانند ناامیدی و جستجوی معنوی، درک این شعر را برای مخاطبان جوانتر دشوار میسازد. این محتوا更适合 افرادی که تجربههای زندگی بیشتری دارند و میتوانند با لایههای مختلف معنایی شعر ارتباط برقرار کنند.
غزل ۲۳۸۰ - شررواری ز فرصت رو نمای خویش میجویم
نگاه واپسینم خونبهای خویش میجویم ۱
به غیر از خانمانسوزی مقامی نیست عاشق را
چو آتش گوشهٔ داغی برای خویش میجویم ۲
خرابیهای دل بیدام امیدی نمیباشد
شکست طرهٔ او از بنای خویش میجویم ۳
چو شمع کشته سامان تلاشم کم نمیگردد
سرگم کرده اکنون زیر پای خویش میجویم ۴
توان در صافی آیینه عرض نقشها دیدن
جهانی از دل بیمدعای خویش میجویم ۵
به گردون گر رسم زان آستان سر برنمیدارم
به هرجایم همان خود را به جای خویش میجویم ۶
بهارستان بیرنگ محبت رنگها دارد
به داغت بسکه ممنونم رضای خویش میجویم ۷
ضعیفی تاکجاها بست خم بر دوش عریانی
که من از اطلس گردون ردای خویش میجویم ۸
طلب عجز و تمنا یاس و من از سادهلوحیها
ز دامان تو دست نارسای خویش میجویم ۹
از افسون جرسها محملی پیدا نشد بیدل
کنون آواز پایش در صدای خویش میجویم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.