این شعر عرفانی و فلسفی از بیدل دهلوی، به موضوعاتی مانند عشق، جستجوی معنوی، حیرت، وهم و یقین، و گذر از خود میپردازد. شاعر از سجده و عبادت خود سخن میگوید، اما آن را به عنوان تفاخر نمیفروشد. او از حیرت و تلاش برای رسیدن به حقیقت میگوید و این که چگونه وهم و خیال مانع درک اسرار وجود میشوند. شعر با تصاویر زیبا و استعارههای عمیق، حالات روحی و عرفانی شاعر را به نمایش میگذارد.
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و زبان ادبی بالا نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی ادبی دارد.
غزل ۲۲۱۷ - زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشم
در راه تو افتاده سرم لیک به دوشم ۱
چون موجگهر پای من و دامن حیرت
سعی طلبی بود که کرد آبله پوشم ۲
تغییر خیالی دهم و بگذرم از خویش
بر رنگ سواد است جنون تازی هوشم ۳
خرسندی اوهام ز اسرار چه فهمد
آنسوی یقین مژده رساندهست سروشم ۴
مجبور ترددکدهٔ وهم چه سازد
روزی دو نفس بال فشان است بهگوشم ۵
چیزی ز من و ما بنمایم چه توان کرد
گرم است دکان آینه داری بفروشم ۶
زبن بزم به جز زحمت عبرت چه کشد کس
طنبور تقاضای همین مالش گوشم ۷
چون دیدهٔ آهو رمی افروخت چراغم
کز دامن صحرا نتوان کرد خموشم ۸
دور است به مژگان بلند تو رسیدن
من سرمه نگشتم چهکنمگر نخروشم ۹
بیدل چو خم می چقدر دل به هم آید
تا من به گداز آیم و با خویش بجوشم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.