شاعر در این شعر از دردها و رنجهای درونی خود سخن میگوید. او به جای توجه به ظاهر و جسم، به تعمیر دل مشغول است و با نگاهی عمیق به قربانیان و رنجهای بشری میپردازد. شاعر از صبر، نومیدی، آوارگی و غربت در وطن خود میگوید و با وجود پیری، هنوز به امید و افسون آن دل بسته است. او از عشق و یاد یار سخن میگوید و در نهایت، به عریانی و رنجهای وجودی خود اشاره میکند.
متن دارای مضامین عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند نومیدی، غربت و رنجهای وجودی ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین و نامفهوم باشد.
غزل ۲۱۷۶ - نی سر تعمیر دل دارم نه تن میپرورم
مشت خاکی را به ذوق خون شدن میپرورم ۱
با نگاه دیدهٔ قربانیانم توأمی است
بینفس عمریست خود را درکفن میپرورم ۲
صبر دارم تا کجا آتش به فریادم رسد
تخم نومیدی سپندم سوختن میپرورم ۳
سایه وار آسودگیهایم همان آوارگیست
تیره روزم شام غربت در وطن میپرورم ۴
پیرم و شرمم نمیآید ز افسون امل
عبرتی در سایهٔ نخلکهن میپرورم ۵
بستهام دل را به یاد چین گیسوی کسی
در دماغ نافهای فکر ختن میپرورم ۶
اختیار گوشهٔ خاموشیم بیهوده نیست
قدردان معنیام ربط سخن میپرورم ۷
بیتماشایی نمیباشد تعلق زار جسم
در قفس زین مشت پرگل در چمن میپرورم ۸
اشک مجنون آبیار انتظار عبرتیست
میدمد لیلی نهالی را که من میپرورم ۹
بیدل این رنگی که عریانی ز سازش کم نبود
در قیاس ناز آن گل پیرهن میپرورم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.