این متن شعری عرفانی است که به بیان حالات روحی و معنوی شاعر میپردازد. شاعر خود را مرغی میداند که در حال خواندن رازهایی است و گاه گنج و گاه ویران است. او از گردش چرخ و مهمان بودن در این دنیا سخن میگوید و خود را در ظاهر گدا ولی در حقیقت سلطان میداند. شاعر به آینده امیدوار است و معتقد است که در نهایت به مقام شاهی خواهد رسید. او از شمس تبریز یاد میکند و خود را در کنار او بسیار میداند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۷۶۷ - تو چه دانی که ما چه مرغانیم؟
هر نَفَس زیرِ لب چه میخوانیم؟ ۱
چون به دست آوَرَد کسی ما را؟
ما گَهی گنج، گاه ویرانیم ۲
چَرخ از بَهرِ ماست در گَردش
زان سَبَب هَمچو چَرخْ گَردانیم ۳
کِی بِمانیم اَنْدَرین خانه؟
چون دَرین خانه جُمله مِهْمانیم ۴
گَر به صورت گدایِ این کوییم
به صِفَت بین که ما چه سُلطانیم ۵
چون که فردا شَهیم در همه مصر
چه غَم امروز اگر به زندانیم ۶
تا دَرین صورتیم از کَسْ ما
هم نَرَنجیم و هم نَرَنجانیم ۷
شَمسِ تبریز چون که شُد مِهْمان
صد هزارانْ هزار چندانیم ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.