این شعر از مولانا یا شاعری با سبک مشابه، به موضوعاتی مانند عشق، فنا، بیقراری، گمنامی، و رهایی از تعلقات دنیوی میپردازد. شاعر از مخاطب میخواهد تا از دلبستگیهای مادی دوری کند، به جای شهرت به گمنامی روی آورد، و مانند شمعی در راه عشق بسوزد. همچنین، اشارههایی به مفاهیم صوفیانه مانند فنا و بقا، و استفاده از نمادهایی مانند تیشهی فرهاد و شراب عرفانی دیده میشود.
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات مانند 'بشکنید امروز جام و سنگ بر فردا زنید' ممکن است نیاز به تفسیر داشته باشد و برای سنین پایین نامناسب تلقی شود.
غزل ۱۶۲۷ - همتی گر هست پایی بر سر دنیا زنید
همچو گردون خیمهای در عالم بالا زنید ۱
خانهپردازی نمیباید پی آرام جسم
این غبار رفته را در دامن صحرا زنید ۲
نیست ساز عافیت در محفلگفت و شنود
گوش اگر باز است باری قفل بر لب ها زنید ۳
میتوان فرهاد شد گر بیستون نتوان شدن
تیغ اگر بر سر نباشد تیشهای بر پا زنید ۴
شهرت موهوم ننگ بینشانی تا به کی
آتش گمنامیی در شهپر عنقا زنید ۵
نقد راحت بردهاند از کیسهگاه زندگی
بعد از این چون شعله در خاکستر خود وازنید ۶
خاک صحرای فنا خمخانهٔ جوش بقاست
یک قلم ساحل شوید و ساغر دریا زنید ۷
کشتهٔ تیغ نگاه لاله رویانیم ما
شمع داغی بر سر لوح مزار ما زنید ۸
بزم ما را غیر قلقل مطربی در کار نیست
ساقیان دستی به ساز گردن مینا زنید ۹
بیقراری همچو اشک از دیدهها افتادنست
حلقهای چون داغ باید بر در دلها زنید ۱۰
حسرت می گر نباشد نیست تشویش خمار
بشکنید امروز جام و سنگ بر فردا زنید ۱۱
مصرع آهی که گردد از شکست دل بلند
گر فتد موزون به گوش بیدل شیدا زنید ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.