هوش مصنوعی:
این شعر عرفانی از عرفی شیرازی به بررسی مفاهیمی مانند عشق، کفر و دین، ریا، وحدت وجود، و حقیقت وجودی انسان میپردازد. شاعر با بیان تجربیات خود در مکانهای مقدس مانند کعبه و دیر، به نقد رفتارهای ظاهری و ریاکارانه میپردازد و بر اهمیت عشق حقیقی و درک عمیق هستی تأکید میکند.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای سنین پایینتر دشوار خواهد بود. همچنین، برخی از اشارات انتقادی و تمثیلهای به کار رفته ممکن است نیاز به درک بالاتری از زندگی و اجتماع داشته باشد.
غزل ۱۶۳ - در ازل رفتم به سیر کعبه و یاری نبود
در ازل رفتم به سیر کعبه و یاری نبود
آمدم در دیر، راهب بود و بیکاری نبود ۱
کفر و دین و کعبه و دیر از ازل بودند، لیک
صلح و جنگی بر سر تسبیح و زناری نبود ۲
در سبک روحی مثل بودند طاعت پیشه گان
از مصلای ریا بر دوش کس باری نبود ۳
سیر کوی زاهدان کردم، چه ها دیدم، مپرس
هیچ سر بی کوبش سنگی و دیواری نبود ۴
باز کردم دیده را دزدیده بر باغ مجاز
مشت زاغی آشنایان بود، جز خاری نبود ۵
در تماشاگاه حسن، اهل نظر بودند جمع
دیده ها بگشوده و محروم دیداری نبود ۶
بر سر خم رفتم و زاهل خرابات مغان
اولین جوش خم می بود و هشیاری نبود ۷
از لب هر ذره ام خون اناالحق می چکد
طعنه ی نامحرم و اندیشه ی داری نبود ۸
عشق بود، اما دل خود می گزید و جان خویش
بود بیماری ولی مجنون بیماری نبود ۹
عشق اگر غم داد، جان و دل ستد، عیبی مکن
تیغ اول بود آشوب خریداری نبود ۱۰
همچو لذت در شدم در ریشه ی دل های ریش
راست گویم خون دل بودست، خونخواری نبود ۱۱
داستان هستی عرفی و دعوی های او
این زمان گویا برآمد، در ازل باری نبود ۱۲
آمدم در دیر، راهب بود و بیکاری نبود ۱
کفر و دین و کعبه و دیر از ازل بودند، لیک
صلح و جنگی بر سر تسبیح و زناری نبود ۲
در سبک روحی مثل بودند طاعت پیشه گان
از مصلای ریا بر دوش کس باری نبود ۳
سیر کوی زاهدان کردم، چه ها دیدم، مپرس
هیچ سر بی کوبش سنگی و دیواری نبود ۴
باز کردم دیده را دزدیده بر باغ مجاز
مشت زاغی آشنایان بود، جز خاری نبود ۵
در تماشاگاه حسن، اهل نظر بودند جمع
دیده ها بگشوده و محروم دیداری نبود ۶
بر سر خم رفتم و زاهل خرابات مغان
اولین جوش خم می بود و هشیاری نبود ۷
از لب هر ذره ام خون اناالحق می چکد
طعنه ی نامحرم و اندیشه ی داری نبود ۸
عشق بود، اما دل خود می گزید و جان خویش
بود بیماری ولی مجنون بیماری نبود ۹
عشق اگر غم داد، جان و دل ستد، عیبی مکن
تیغ اول بود آشوب خریداری نبود ۱۰
همچو لذت در شدم در ریشه ی دل های ریش
راست گویم خون دل بودست، خونخواری نبود ۱۱
داستان هستی عرفی و دعوی های او
این زمان گویا برآمد، در ازل باری نبود ۱۲
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۲
۴۵۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۶۲ - چنان غم تو به آزار جان ما گستاخ
گوهر بعدی:غزل ۱۶۴ - عشق اگر مرد است، مرد او تاب دیدار آورد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.