شاعر در این متن از عشق و بیقراری خود میگوید و از معشوق میخواهد که به او توجه کند. او به عهد خود پایبند است، حتی اگر معشوق وفادار نباشد. شاعر از ناتوانی و بیقراری خود مینالد و از معشوق میخواهد که یا به او کمک کند یا او را رها کند. او با وجود انتظار کشنده، تسلیم وعدههای معشوق میشود و در پایان از معشوق میخواهد که از این زندگی گرانبها شرم داشته باشد.
متن دارای مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، استفاده از استعارهها و اصطلاحات ادبی ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد.
غزل ۴۴ - شور عشقی کرده بازم بیقرار
باز دل را دادهام بیاختیار ۱
گو قرار حیرت ماهم بده
ای که داری در تکاپویش قرار ۲
ما به عهدت استوار استادهایم
گر چه عهد تو نباشد استوار ۳
چند باشم همچو چشمت ناتوان
چند باشم همچو زلفت بیقرار ۴
یا مرا یک روزگاری دست ده
یا که دست از روزگار من بدار ۵
دل تسلی میشود از وعدهات
گر چه خواهی کشتنم از انتظار ۶
گر نداری شوری از ما بر کران
ور نداری شوقی از ما بر کنار ۷
دور از آن روح مجسّم زندهای
زین گران جانی رضی شرمی بدار ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.