شاعر در این متن از عشق و وابستگی خود به معشوق سخن میگوید. او خود را همچون سایهای میداند که دور نور معشوق میگردد و گاهی در برابر او سجده میکند و گاهی سرپا میایستد. شاعر از دوگانگی وجود خود سخن میگوید و خود را گاه فرعون و گاه موسی میداند. او عشق را فراتر از اندیشه و عقل میداند و روح خود را منتظر اشارتی از معشوق میبیند. شاعر احساس غربت و بیقراری میکند و خود را در این جهان غریب میداند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۵۹۹ - چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
گَرم در کار آمدم موقوفِ مُطرب نیستم ۱
هَمچو سایه در طَوافَم گِردِ نورِ آفتاب
گَهْ سُجودَش میکُنم گاهی به سَر میایستم ۲
گَهْ درازم گاه کوتَه هَمچو سایه پیشِ نور
جُمله فرعونم چو هستم چون نِیَم موسیسْتم ۳
من میانِ اِصْبَعینِ حُکْمِ حَقَّم چون قَلَم
در کَفِ موسی عَصا گاهیّ و گَهْ اَفْعیستم ۴
عشق را اندیشه نَبْوَد زان که اندیشه عَصاست
عقل را باشد عَصا یعنی که من اَعْمیسْتم ۵
روح موقوفِ اشارتْ میبِنالَد هر دَمی
بر سَرِ رَهْ مُنْتَظِر موقوفِ یک آریسْتم ۶
چون ازین جا نیستم این جا غَریبَم من غَریب
چون دَرین جا بیقَرارم آخِر از جاییسْتم ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.