این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از عشق و اشتیاق خود به معشوق الهی سخن میگوید. او از جدایی و دوری از معشوق شکایت میکند و آرزو میکند که با حضور معشوق، زندگیاش نورانی شود. شاعر خود را همچون مورچهای میداند که در خدمت سلیمان (معشوق) است و از او میخواهد که هرگز او را تنها نگذارد. در پایان، شاعر از شمس تبریز دعوت میکند تا او را به سوی خود بکشاند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و ادبی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند عشق الهی و جدایی از معشوق ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و ناملموس باشد.
غزل ۱۵۶۴ - روزی که گذر کنی به گورم
یاد آور از این نَفیر و شورم ۱
پُرنور کُن آن تَکِ لَحَد را
ای دیده و ای چراغِ نورم ۲
تا از تو سُجودِ شُکر آرَد
اَنْدَر لَحَد این تَن صبورم ۳
ای خَرمَنِ گُل شِتاب مَگْذار
خوش کُن نَفَسی بِدان بَخورم ۴
وان گاه که بُگْذری مَیَنْگار
کَزْ روزَن و دَرگَهِ تو دورَم ۵
گَر سَنگِ لَحَد بِبَست راهَم
از راهِ خیالْ بیفُتورَم ۶
گَر صد کَفَنَم بُوَد زِ اَطْلَس
بیخِلْعَتِ صورت تو عورَم ۷
از صَحْنِ سَرایِ تو بَرآیَم
در نَقْب زَنی مَگَر که مورم ۸
من مورِ تواَم تویی سُلَیمان
یک دَم مَگُذار بیحُضورم ۹
خامُش کردم بگو تو باقی
کَزْ گفت و شُنودِ خودْ نَفورم ۱۰
شَمسِ تبریز دعوتم کُن
چون دَعوتِ توست نَفْخِ صورم ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.