خلاصه و ردهبندی سنی
14+
متن دربارهٔ پارسایی است که به یکی از اربابان نعمت تذکر میدهد که با بندهاش با عدالت و مهربانی رفتار کند. او یادآوری میکند که قدرت و فضیلت او از جانب خداست و باید شکرگزار باشد، نه اینکه با جفا و ستم رفتار کند. همچنین اشاره میشود که در روز قیامت، کسانی که به بندگان ستم کردهاند، پشیمان خواهند شد و ممکن است جایگاهشان پایینتر از بندگانشان باشد.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و دینی عمیق است که درک آن نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، بحث دربارهٔ عدالت، مسئولیتپذیری و عواقب اخروی اعمال، برای سنین پایینتر ممکن است پیچیده باشد.
حکایت ۱۶ - پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد
پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بندهای را دست و پای استوار بسته عقوبت همیکرد. گفت: ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عز ّو جل اسیر حکم تو گردانیده است و تو را بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی به جای آر و چندین جفا بر وی مپسند، نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری.
بر بنده مگیر خشم بسیار
جورش مکن و دلش میازار ۱
او را تو به ده درم خریدی
آخر نه به قدرت آفریدی ۲
این حکم و غرور و خشم تا چند
هست از تو بزرگتر خداوند ۳
ای خواجهٔ ارسلان و آغوش
فرمانده خود مکن فراموش ۴
در خبر است از خواجهٔ عالم صلی الله علیه و سلم که گفت: بزرگترین حسرتی روز قیامت آن بود که یکی بندهٔ صالح را به بهشت برند و خواجهٔ فاسق را به دوزخ.
بر غلامی که طوع خدمت توست
خشم بی حد مران و طیره مگیر ۵
که فضیحت بود به روز شمار
بنده آزاد و خواجه در زنجیر ۶
بر بنده مگیر خشم بسیار
جورش مکن و دلش میازار ۱
او را تو به ده درم خریدی
آخر نه به قدرت آفریدی ۲
این حکم و غرور و خشم تا چند
هست از تو بزرگتر خداوند ۳
ای خواجهٔ ارسلان و آغوش
فرمانده خود مکن فراموش ۴
در خبر است از خواجهٔ عالم صلی الله علیه و سلم که گفت: بزرگترین حسرتی روز قیامت آن بود که یکی بندهٔ صالح را به بهشت برند و خواجهٔ فاسق را به دوزخ.
بر غلامی که طوع خدمت توست
خشم بی حد مران و طیره مگیر ۵
که فضیحت بود به روز شمار
بنده آزاد و خواجه در زنجیر ۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۱۵ - یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت
گوهر بعدی:حکایت ۱۷ - سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.