در این داستان، یک درویش صالح در کاروان حجاز همراه دیگران بود. یکی از امرای عرب به او صد دینار بخشید تا قربانی کند، اما دزدان به کاروان حمله کردند و همه چیز را دزدیدند. بازرگانان گریه و زاری کردند، اما درویش آرام و بیتفاوت باقی ماند. وقتی از او پرسیدند که چرا ناراحت نیست، گفت که به مال دلبستگی نداشته و از دست دادن آن او را آزار نمیدهد. سپس راوی داستان، خاطرهای از جوانی خود نقل میکند که عاشق فردی با زیبایی بینظیر بود، اما آن شخص فوت کرد و راوی روزها بر سر خاکش سوگواری کرد و اشعاری در فراق او سرود.
متن دارای مفاهیم عرفانی و احساسی عمیق است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است. همچنین، استفاده از زبان ادبی و اشعار قدیمی ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
حکایت ۱۸ - خرقهپوشی در کاروان حجاز همراه ما بود
گر تضرع کنی و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد ۱
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده. گفتم: «مگر معلوم تو را دزد نبرد؟» گفت: «بلی بردند، ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خستهدلی باشد».
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل ۲
گفتم: «مناسب حال من است این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جایی که قبلهٔ چشمم جمال او بودی و سود سرمایهٔ عمرم وصال او».
مگر ملائکه بر آسمان وگر نه بشر
به حسن صورت او در زمی نخواهد بود ۳
به دوستی که حرام است بعد از او صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود ۴
ناگهی پای وجودش به گِل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم:
کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل
دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر ۵
تا در این روز جهان بیتو ندیدی چشمم
این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر ۶
آن که قرارش نگرفتی و خواب
تا گل و نسرین نفشاندی نخست ۷
گردش گیتی گل رویش بریخت
خاربنان بر سر خاکش برست ۸
بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گِرد مجالست نگردم.
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بُدی گر نیستی تشویش خار ۹
دوش چون طاووس مینازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراق یار میپیچم چو مار ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.