این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از وحدت وجود و ارتباط عمیق خود با هستی سخن میگوید. او خود را در همه چیز حاضر میداند و تأکید میکند که هر کس او را به سوی خود میخواند، اما او تنها به سوی خودِ فرد میخواند. شاعر از رنگهای مختلف زندگی و پذیرش همه آنها بدون قضاوت صحبت میکند و از زیباییهای طبیعت و لطف الهی یاد میکند. در نهایت، او از دریا و کشتی به عنوان نمادهایی برای سفر معنوی و درک عمیق معانی استفاده میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۵۱۸ - من آن ماهم که اندر لامکانم
مَجو بیرون مرا در عینِ جانَم ۱
تو را هر کَس به سویِ خویش خوانَد
تو را منْ جُز به سویِ تو نَخوانَم ۲
مرا هم تو به هر رَنگی که خوانی
اگر رَنگینْ اگر نَنگینْ نَدانَم ۳
گَهی گویی خِلاف و بیوَفایی
بلی تا تو چُنینیْ من چُنانَم ۴
به پیشِ کور هیچم من چُنانَم
به پیشِ گوشِ کَر من بیزَبانَم ۵
گِلابه چند ریزی بر سَرِ چَشم؟
فُروشو چَشمْ از گِل من عِیانَم ۶
لباس و لُقمهاَت گِلهای رنگین
تو گِل خواری نَشایی میهمانَم ۷
گُل است این گِلْ در او لُطفیست بِنْگَر
چو لُطفِ عارَیت را واسِتانَم ۸
منْ آبِ آب و باغِ باغَمْ ای جان
هزاران اَرْغَوان را اَرْغَوانَم ۹
سُخَن کَشتیّ و مَعنیْ همچو دریا
دَرآ زوتَر که تا کَشتی بِرانَم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.