پادشاهی با غلامی که هرگز دریا ندیده بود در کشتی نشست. غلام از ترس و اضطراب گریه میکرد و آرام نمیگرفت. حکیمی پیشنهاد داد او را به دریا بیندازند تا ارزش امنیت کشتی را درک کند. پس از نجات، غلام فهمید که قدر سلامتی را زمانی میتوان دانست که خطر را تجربه کرده باشد.
متن دارای پیام اخلاقی و آموزشی است که برای نوجوانان و بزرگسالان قابل درک و مفید است. همچنین استفاده از زبان و مفاهیم کلاسیک ممکن است برای کودکان کمسنوسال دشوار باشد.
حکایت ۷ - پادشاهی با غلامی عَجَمی در کشتی نشست
بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویَش گرفتند و پیشِ کشتی آوردند. به دو دست در سُکّانِ کشتی آویخت. چون برآمد به گوشهای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد؛ پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: از اوّل محنتِ غرقه شدن ناچشیده بود و قدرِ سلامتِ کشتی نمیدانست. همچنین قدرِ عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
ای سیر تو را نانِ جُوین خوش ننماید
معشوقِ من است آن که به نزدیکِ تو زشت است ۱
حورانِ بهشتی را دوزخ بود اَعراف
از دوزخیان پرس که اَعراف بهشت است ۲
فرق است میانِ آن که یارش در بر
تا آن که دو چشمِ انتظارش بر در ۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
سلام به نظر بنده در مصراع اول بیت دوم جای دوزخ و اعراف صحیح نیست چرا شیخ اجل اینطوری نوشته شاید هم به مرور زمان عوض شده راهنمایی بفرمایید
جالب و زیبا