طایفهای از دزدان عرب در کوهی مستقر شده و راه کاروانها را بسته بودند. مردم و حتی لشکر سلطان از آنها میترسیدند. پس از مشورت، تصمیم گرفتند با حیله آنها را شکست دهند. شبانه به کمین نشستند و دزدان را دستگیر کردند. در میان اسرا جوانی بود که وزیر برایش شفاعت کرد و سلطان با اکراه او را بخشید. جوان تحت تربیت وزیر قرار گرفت، اما بعدها به دزدان پیوست و وزیر را کشت. سلطان با حسرت گفت تربیت بر طبیعت ذاتی غلبه نمیکند.
متن دارای مفاهیم پیچیده اخلاقی و تربیتی است و از اصطلاحات ادبی و تاریخی استفاده شده که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک دارد. همچنین، موضوعاتی مانند خیانت و خشونت در داستان وجود دارد که برای سنین پایین مناسب نیست.
حکایت ۴ - طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند
درختی که اکنون گرفتهست پای
به نیرویِ شخصی برآید ز جای ۱
و گر همچنان روزگاری هِلی
به گردونش از بیخ، بر نگسلی ۲
سرِ چشمه شایَد گرفتن به بیل
چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل ۳
سخن بر این مقرّر شد که یکی به تجسّسِ ایشان برگماشتند و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده. تنی چند مردان واقعهدیدهٔ جنگآزموده را بفرستادند تا در شِعْبِ جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند، سفرکرده و غارتآورده، سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند. نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود. چندان که پاسی از شب در گذشت،
قرصِ خورشید در سیاهی شد
یونس اندر دهانِ ماهی شد ۴
مردانِ دلاور از کمین به در جستند و دستِ یکانیکان بر کِتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقاً در آن میان جوانی بود میوهٔ عنفوانِ شبابش نورسیده و سبزهٔ گلستانِ عذارش نودمیده. یکی از وزرا پایِ تختِ ملک را بوسه داد و رویِ شفاعت بر زمین نهاد و گفت: این پسر هنوز از باغِ زندگانی بر نخورده و از رَیَعانِ جوانی تمتع نیافته. توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که به بخشیدنِ خون او بر بنده منّت نهد. ملک روی از این سخن در هم کشید و موافقِ رایِ بلندش نیامد و گفت:
پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است ۵
نسلِ فسادِ اینان منقطع کردن اولیتر است و بیخِ تبارِ ایشان بر آوردن، که آتش نشاندن و اَخگَر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگهداشتن کارِ خردمندان نیست.
ابر اگر آبِ زندگی بارد
هرگز از شاخِ بید بَر نخوری ۶
با فرومایه روزگار مبر
کز نیِ بوریا شِکَر نخوری ۷
وزیر این سخن بشنید. طَوْعاً و کُرهاً بپسندید و بر حسنِ رایِ ملک آفرین خواند و گفت: آنچه خداوند، دامَمُلکُهُ، فرمود عینِ حقیقت است که اگر در صحبتِ آن بَدان تربیت یافتی طبیعتِ ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی، امّا بنده امیدوار است که در صحبتِ صالحان تربیت پذیرد و خویِ خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بَغْی و عِناد در نهادِ او متمکّن نشده و در خبر است: کُلُّ مولودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ فَأبَواهُ یُهَوِّدانِهِ و یُنَصِّرانِهِ و یُمَجِّسانِهِ.
با بدان یار گشت همسرِ لوط
خاندان نبوّتش گم شد ۸
سگِ اصحابِ کهف روزی چند
پیِ نیکان گرفت و مردم شد ۹
این بگفت و طایفهای از ندمایِ ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سرِ خونِ او درگذشت و گفت: بخشیدم، اگرچه مصلحت ندیدم.
دانی که چه گفت زال با رستمِ گرد؟
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد ۱۰
دیدیم بسی، که آبِ سرچشمهٔ خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد ۱۱
فیالجمله، پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیتِ او نصب کردند تا حسنِ خِطاب و ردِّ جواب و آدابِ خدمتِ ملوکش در آموختند و در نظرِ همگِنان پسندیده آمد. باری، وزیر از شمایلِ او در حضرتِ ملک شمّهای میگفت که تربیتِ عاقلان در او اثر کرده است و جهلِ قدیم از جِبِلّتِ او به در برده. ملک را تبسّم آمد و گفت:
عاقبت گرگزاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود ۱۲
سالی دو بر این بر آمد. طایفهٔ اوباشِ محلّت بدو پیوستند و عقدِ موافقت بستند تا به وقتِ فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بیقیاس برداشت و در مَغارهٔ دزدان به جایِ پدر بنشست و عاصی شد. ملک دستِ تحیّر به دندان گزیدن گرفت و گفت:
شمشیرِ نیک از آهنِ بد چون کند کسی؟
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس ۱۳
باران که در لطافتِ طبعش خِلاف نیست
در باغ لاله روید و در شورهبوم خَس ۱۴
زمینِ شوره سنبل بر نیارد
در او تخم و عمل ضایع مگردان ۱۵
نکویی با بَدان کردن چنان است
که بَد کردن به جایِ نیکمردان ۱۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.