این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای عاطفی شاعر میپردازد که در غیاب معشوق، مانند شمع ضعیف و بیرنگ شده است. شاعر از ضعفها، عجزها و رنجهای خود سخن میگوید و به مفاهیمی مانند حرص، آزادی، رهایی و دشمنی اشاره میکند. همچنین، او از زندگی سخت و پیچیدهای که دارد، گلایه میکند و در نهایت به امید بازگشت به خود حقیقی و دریافت پیام دلدار اشاره دارد.
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در شعر، نیاز به درک و تجربهی بالایی دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود. همچنین، برخی از مضامین مانند رنجهای عاطفی و اجتماعی ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین و پیچیده باشد.
غزل ۲۳۴ - بیتوچون شمع زضعف تن ما
رنگ ما خفت بهپیراهن ما ۱
نقش پاییم ادبپرور عجز
مژه خم میشود از دیدن ما ۲
خاک ما گرد قیامت دارد
حذر از آفت شوراندن ما ۳
زندگی طعمهٔ کلفتگردید
رشتهها خوردهگره خوردن ما ۴
حرص مضمون رهایی فهمید
دل به اسباب جهان بستن ما ۵
فکر آزادگی آزادی برد
سرگریبان زده از دامن ما ۶
اگر این است سلوک احباب
دشمن ما نبود دشمن ما ۷
خلعت آرای سحر عریانیست
چاک دوزید به پیراهن ما ۸
آفت اندوختنی میخواهد
برقمانیست مگرخرمنما ۹
آخر انجام رعونت چون شمع
میکشد تار رگگردن ما ۱۰
قاصد آورد پیام دلدار
بازگردید ز خود رفتن ما ۱۱
بیدل آخر ز چه خورشیدکم است
این چراغ به نفس روشن ما ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.