این متن شعری از اقبال لاهوری است که به موضوعاتی مانند عشق، خودی، پرواز معنوی، و تفاوتهای انسانها میپردازد. شاعر از ناتمامی خود مانند ماه سخن میگوید، عشق را ناآگاه از جذبههای خود توصیف میکند، و به انسانها توصیه میکند که مانند شاهین پرواز کنند و محدود به زمین نباشند. همچنین، شاعر به ضعفهای انسانها مانند کرم شبتاب اشاره میکند که گاهی میدرخشد و گاهی نه. در پایان، اقبال در غزل خود از «خودی» سخن میگوید و اشاره میکند که این مفهوم برای بسیاری ناآشناست.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، برخی از اشارات انتزاعی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست
پیش محفل جز بم و زیر و مقام و راه نیست ۱
در نهادم عشق با فکر بلند آمیختند
ناتمام جاودانم کار من چون ماه نیست ۲
لب فروبند از فغان در ساز با درد فراق
عشق تا آهی کشد از جذب خویش آگاه نیست ۳
شعله ئی میباش و خاشاکی که پیش آید بسوز
خاکیان را در حریم زندگانی راه نیست ۴
جره شاهینی بمرغان سرا صحبت مگیر
خیز و بال و پر گشا پرواز تو کوتاه نیست ۵
کرم شب تاب است شاعر در شبستان وجود
در پر و بالش فروغی گاه هست و گاه نیست ۶
در غزل اقبال احوال خودی را فاش گفت
زانکه این نو کافر از آئین دیر آگاه نیست ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.