این متن شعری است که به توصیف عظمت و اسرار دل انسان میپردازد. شاعر از دل به عنوان یک کارستان پر از بتها و عجایب یاد میکند که در آن هزاران موج از احساسات و جوهرههای وجودی جریان دارد. او به قدرت و شکوه دل اشاره میکند و آن را با مفاهیمی مانند بهار، کشت، عزت، طلب و شهریاری مقایسه میکند. شاعر در نهایت سکوت میکند و بیان میدارد که وصف دل در فکر انسان نمیگنجد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۳۴۲ - چه کارستان که داری اندرین دل
چه بُتها مینِگاری اَنْدَرین دل ۱
بهار آمد، زمانِ کِشت آمد
کِه داند تا چه کاری اَنْدَرین دل؟ ۲
حِجابِ عِزَّت اَرْ بَستی زِبیرون
به غایَتْ آشکاری اَنْدَرین دل ۳
در آب و گِل فُرو شُد پایِ طالب
سَرَش را میبِخاری اَنْدَرین دل ۴
دلْ از اَفْلاک اگر اَفْزون نَبودی
نکردی مَهْ سَواری اَنْدَرین دل ۵
اگر دل نیستی شهرِ مُعَظَّم
نکردی شهریاری اَنْدَرین دل ۶
عَجایب بیشهیی آمد دلْ ای جان
که تو میرِ شکاری اَنْدَرین دل ۷
زِبَحْرِ دلْ هزاران موج خیزد
چو جوهرها بیاری اَنْدَرین دل ۸
خَمُش کردم که در فِکْرَت نگُنجَد
چو وَصفِ دلْ شُماری اَنْدَرین دل ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.