شاعر در این متن از غم و اندوه خود میگوید و بیان میکند که در بزم شادی جایی ندارد. او از عشق و اشتیاق به معشوقی بلندقامت سخن میگوید و از اینکه نمیتواند از او دل بکند. شاعر همچنین از ناتوانی خود در تماشای معشوق به دلیل مستی عشق میگوید و از بلاها و مصیبتهای عشق شکایت میکند. در پایان، او از نداشتن گوهری در بازار ادب و ناتوانی در خلق آثار ارزشمند اظهار ناامیدی میکند.
این متن دارای مضامین عاشقانه و غمانگیز است که درک آن به بلوغ عاطفی و شناختی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای ادبی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
بینصیب
هست خون دل اگر باده به مینایم نیست ۱
به سراپای تو ای سرو سهی قامت من
کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست ۲
تو تماشاگه خلقی و من از باده شوق
مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست ۳
چه نصیبی است کز آن چشمه نوشینم هست؟
چه بلایی است کز آن قامت و بالایم نیست ۴
گوهری نیست به بازار ادب ور نه رهی
دامن دریا چون طبع گهرزایم نیست ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.