شاعر در این متن از تنهایی و ناامیدی خود میگوید و از نبود یاری برای شنیدن فریادهایش شکایت دارد. او از باد میخواهد که پیامش را به یار برساند، زیرا جز باد کسی را برای این کار ندارد. شاعر احساس میکند که از وجودش چیزی جز نفسی باقی نمانده و این نیز بسیار ناچیز است. او آرزو دارد که مانند مگسی در شکرستان یار پرواز کند، اما حتی توانایی پریدن مانند مگس را نیز ندارد. با این حال، اعلام میکند که قصد دارد از مشکلات عبور کند، زیرا همت او کمتر از خسی نیست. در پایان، از طوطی جان میخواهد که از قفس سبز بیرون آید.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی است که درک آن برای سنین پایینتر دشوار است. همچنین، موضوعاتی مانند تنهایی و ناامیدی ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسن مناسب نباشد.
بخش ۳۱ - غزل
پندار درین گنبد فیروزه کسی نیست
ای باد خبر بر، بر آن یار همی دم
کز بهر خبر جز تو مرا همنفسی نیست
از هستی من جز نفسی باز نماندهست
هر چند که این نیز بر آنم که بسی نیست
ما را هوس آن دست که در پای تو میریم
دارد مگسی در شکرستان تو پرواز
دردا که مرا قوت پر مگسی نیست
خواهیم گذشت از سر آن قلزم نیلی
آخر قدم همت ما کم ز خسی نیست
ای طوطی جان زرین قفس سبز برون ای
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.