این شعر عرفانی از حافظ، به موضوع عشق الهی و رابطهٔ انسان با معشوق ازلی میپردازد. شاعر بیان میکند که تنها ذراتی که عکس رخ یار (خدا یا معشوق معنوی) را دارند، بقا مییابند و دیگران طاقت دیدار حقیقت را ندارند. او از رازآلودگی عشق، ناتوانی انسان در درک اسرار الهی، و اهمیت صبر و تحمل رنج در راه عشق سخن میگوید. همچنین، اشارهای به ریاکاری زاهدان و مستی عشق در چشم عاشق دارد.
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در شعر نیاز به درک و تجربهٔ زندگی دارد که معمولاً در نوجوانان و بزرگسالان بالای 16 سال توسعه یافته است. همچنین، برخی از اشارات شعر مانند انتقاد از زهد ریایی ممکن است برای مخاطبان کمسنتر نامفهوم باشد.
غزل ۱۲۵ - هر ذره که عکسی، ز رخ یار، ندارد
با طلعت خورشید بقا، کار ندارد ۱
کوه و کمر و دشت، پر از نور تجلی است
لیکن همه کس، طاقت دیدار ندارد ۲
در دل تویی و راز تو غیر از تو و رازت
کس راه درین پرده اسرار ندارد ۳
دامن مکش از من، که رفیق گل نازک
خارست و گل از صحبت او عار ندارد ۴
بلبل همه شب در غم گل بر سر خار است
گو گل مطلب هر که سر خار ندارد ۵
در آینهاش، جمله خلایق نگرانند
فیالجمله، یکی، زهره گفتار ندارد ۶
هر آینه دارد طرف روی تو، زنگار
آن آینه کیست، که زنگار ندارد ۷
دریاب که افتاد، زناگه، به دیارت
بیمار و غریب این دل و تیمار ندارد ۸
در چشم تو زهاد نمایند، که چشمت
مست است و غم مردم هشیار ندارد ۹
دارم غم جان و دل بیمار و در این حال
آنکس کندم عیب، که بیمار ندارد ۱۰
آورد به کفر شکن زلف تو، سلمان
اقرار و بدین کیش، کس انکار ندارد ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.