این شعر از درد و رنج عاشقی میگوید که از بیوفایی معشوق رنج میبرد. شاعر از معشوق میخواهد که اگر غمخوار و یار او نیست، به سویش نیاید. او از غم هجران و بیوفایی معشوق مینالد و بیان میکند که دلش همچون مویی نازک شده است. شاعر همچنین اشاره میکند که خرابهی دلش با عمارت معشوق آباد نخواهد شد و از او میخواهد که اگر کاری به کارش ندارد، به سویش نیاید.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و غمانگیز است که درک آنها نیاز به بلوغ عاطفی و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و کنایههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
غزل ۹۵۸ - سر خستگان نداری بگذار ما نیائی
غم کشتگان نداری بمزار ما نیائی ۱
تنم از غبار گردد بره گذارت افتد
تو بگردی از ره خود بغبار ما نیائی ۲
بغمی نیوده پا بست نشده زمامت از دست
تو که بار غم نداری بقطار ما نیائی ۳
ز خرابهٔ وفایم تو ز شهر بیوفائی
ز تو چون وفا نیاید بدیار ما نیائی ۴
دلم از غم میانت شب و روز میگدازد
نشویم تا چو موئی بکنار ما نیائی ۵
نشود خرابهٔ دل ز عمارت تو آباد
تو از این سرا برون رو تو بکار ما نیائی ۶
چه شکایتست ای فیض که شنیده است هرگز
که کسی بیار گوید تو بکار ما نیائی ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.