شاعر در این متن از رنجهای زندگی و اسارت در آن مینالد و آرزو میکند که ای کاش هرگز به زندگی قدم نمیگذاشت. او از مرگ میخواهد که پردهٔ تن را از روی جان بردارد تا از زنگار زندگی رها شود. شاعر از نبود دوست و تلخیهای زندگی شکایت دارد و از خدا میخواهد که او را از چنگ زندگی نجات دهد. در نهایت، او حاضر است جانش را در راه دوست فدا کند و از فیض زندگی در ننگ میپرسد که تا کی باید تحمل کند.
متن دارای مضامین عمیق عرفانی و فلسفی دربارهٔ زندگی، مرگ و رنجهای وجودی است که درک آن برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین، لحن غمگین و ناامیدانهٔ شعر ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامناسب باشد.
غزل ۹۲۷ - جانم اسیر تا کی در خنگ زندگانی
کاش از عدم نکردی آهنگ زندگانی ۱
ای مرگ پردهٔ تن از روی جان برافکن
تا دل ز دوده گردد از زنگ زندگانی ۲
بیدوست گر سرا آریای عمر من بفردا
سر بر ندارم از خشت از ننگ زندگانی ۳
در زندگی نچیدم هرگز گلی از آنروی
یا رب مباد مرگم در رنگ زندگانی ۴
عیش مکدر تن بر عیش صاف جان زد
بشکست آیئنه جان از سنگ زندگانی ۵
دل تنگ شد زرنگش در ننگ صلح و جنگش
یا رب خلاصیم ده از چنگ زندگانی ۶
این نیم جان خود را در راه دوست در باز
تا چند باشی ای فیض در ننگ زندگانی ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.