شاعر در این شعر از تنهایی و بیپناهی خود میگوید و اظهار میکند که هیچکس به درد و دلهایش گوش نمیدهد. او از بیتفاوتی مردم نسبت به یکدیگر شکایت دارد و بیان میکند که در این جهان هیچکس دلسوز دیگری نیست. شاعر همچنین از ناامیدی و یأس خود سخن میگوید و آرزو میکند که کسی بود تا اسرارش را بفهمد و ارزش گوهر وجودش را بداند.
مفاهیم عمیق عرفانی و اجتماعی موجود در شعر، مانند تنهایی، یأس و بیتفاوتی، برای درک و تجربه نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد که معمولاً در سنین پایینتر وجود ندارد.
غزل ۸۹۹ - قصه عشق سرودیم بسی
سوی ما گوش نینداخت کسی ۱
ناله بیهده تا چند توان
کو در این بادیه فریاد رسی ۲
کو کسی تا که بپرسد ز غمی
یا کند گوش بفریاد کسی ۳
کس بفریاد دل کس نرسد
نشنود کس ز کسی ملتمسی ۴
نکند کس نظری جانب کس
نکند گوش کسی سوی کسی ۵
نیست در روی زمین اهل دلی
نیست در زیر فلک هم نفسی ۶
نیست در باغ جهان جز خاری
نیست در دور زمان غیر حسی ۷
بسرا پای جهان گردیدیم
آشنای دل ما نیست کسی ۸
رفته رفته زبر ما رفتند
نیست جز ناله کنون هم نفسی ۹
بس درُ سر که بمنطق سفتند
قدر آنها نه بدانست کسی ۱۰
جانشان بود ز صحرای دگر
تنشان بود مر آن را قفسی ۱۱
نیست اکنون اثری از تنشان
نیست اکنون ز روانشان نفسی ۱۲
نیست از شعلهٔ تنشان شرری
نیست از آتش جانشان قبسی ۱۳
تنشان خاک شد و رفت به باد
شو روان نیز دوان سوی کسی ۱۴
نه از آن قافله گردی پیدا
نه نشانی نه صدای جرسی ۱۵
تنشان داشت حیات از بادی
نفسی رفت و نیامد نفسی ۱۶
ای خوش آندم که نهم دیده بهم
مرغ جان چند بود در قفسی ۱۷
حیف و صدحیف کس از ما نخرید
دُر اسرار که سفتیم بسی ۱۸
کو کسی تا که بفهمد سخنی
کو کسی تا ببرد مقتبسی ۱۹
چه سرایم سخن پیش گران
گوهری را چه محل نزد خسی ۲۰
چه نمایم بکوران خوبی
شکری را چه کند خر مگسی ۲۱
سر این شهد بپوشان ای فیض
نیست در دهر خریدار کسی ۲۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.