این شعر عاشقانه از زبان عاشقی بیان میشود که از نوسانات و رفتارهای معشوق خود رنج میبرد. معشوق گاهی نقاب از چهره برمیگیرد و گاهی آن را میاندازد، گاهی روی خود را نشان میدهد و گاهی در زیر زلف پنهان میکند. این رفتارها عاشق را در کشمکش و سردرگمی قرار داده است. شاعر از نشانههای غلط، وعدههای بیپایه، و رنجهای عاشقانه سخن میگوید و احساساتی مانند حیرت، درد، و شرم را توصیف میکند.
محتوا شامل مضامین عاشقانه عمیق و احساسات پیچیده است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند رنج عشق و سردرگمیهای عاطفی نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد.
غزل ۸۷۰ - گه نقاب از رخ کشیدی گه نقاب انداختی
تهمتی بر سایه و بر آفتاب انداختی ۱
گه نمائی روی و گه پنهان کنی در زیر زلف
زین کشاکش خلقرا در پیچ و تاب انداختی ۲
بس نشانهای غلط دادی بکوی خویشتن
تشنگان وادیت را در سراب انداختی ۳
شرم بیاندازهات سرهای ما افکند پیش
از حجاب خویش ما را در حجاب انداختی ۴
زلف را کردی پریشان پر عذار آتشین
رشتهٔ جان مرا در پیچ و تاب انداختی ۵
بر امید وعدهٔ فردا ز خود راندی بنقد
عابدانرا در ثواب و در عقاب انداختی ۶
عاشق بیچاره را مهجور در عین وصال
چشم گریان سینه بریان دل کباب انداختی ۷
اهل دل را صاف دادی اهل گلرا درُد درد
عاقلانرا در حساب و در کتاب انداختی ۸
فیض گفتی بس غزل هریک ز دیگر خوبتر
حیرتی در طالبان انتخاب انداختی ۹
میشود آخر دلت غواص بحر من لدن
بس در و گوهر که از چشم بر آب انداختی ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.