این متن شعری است که در آن شاعر از شیرینی و جذابیت لبهای معشوق خود سخن میگوید و آن را با شکر مقایسه میکند. او بیان میکند که لبهای معشوق بهقدری شیرین است که حتی شکر نیز در مقایسه با آن بیارزش میشود. شاعر همچنین از غم و اندوهی که از دوری معشوق به او رسیده، سخن میگوید و ترس دارد که این غم باعث شود از شیرینی لبهای معشوق بهرهای نبرد.
این متن دارای مفاهیم عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم عمیق شعری نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد که معمولاً در سنین بالاتر وجود دارد.
غزل ۱۱۵۰ - به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر
که از لَبِ شِکَرینْ بَخشْ یک دو صاعْ شِکَر ۱
تو اِرْتِقا به سَخا جو مگو نه گو آری
نَظَر مَکُن که نِیی یافتْ اِرْتفاعْ شِکَر ۲
لَبِ تو است که شِکَّر زِ عینِ او رویَد
نه مُنْتَظِر که رَسَد نَسْیه از بِقاعْ شِکَر ۳
شِکَر به وَقتِ شِکَر خوردَنَت نَصیبی یافت
که بر مَذاقِ دَهانها بُوَد مُطاعْ شِکَر ۴
بِبَستهیی دو لَبْ امروز زان همیتَرسَم
که از غَمِ تو بِمانَد زِ اِنْتِفاعْ شِکَر ۵
زِهی نَبات که دارد لَبِ تو کَزْ وِیْ شُد
امیرِ جُمله نَباتاتْ بینِزاعْ شِکَر ۶
دَهان بِبَندم و بَسته شِکَر همیخایَم
که تا به جان برَسَد خوش به ابتلاع شِکَر ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.