خلاصه و ردهبندی سنی
15+
این شعر عاشقانه از عشق و تأثیر عمیق آن بر دل و جان سخن میگوید. شاعر بیان میکند که عشق اختیار و آرامش را از او گرفته و اشکهایش راز دلش را فاش کرده است. همچنین، او از ناپایداری دنیا و فرصتهای از دست رفته شکایت دارد.
مفاهیم عمیق عاشقانه و فلسفی موجود در شعر برای درک و ارتباط بهتر، به بلوغ فکری و تجربهی عاطفی نیاز دارد که معمولاً نوجوانان و بزرگسالان از آن برخوردارند.
غزل ۱۷۸ - عشق آمد و اختیار نگذاشت
عشق آمد و اختیار نگذاشت
در کشور دل قرار نگذاشت ۱
از جان اثری نماند در تن
وزخاک تنم غبار نگذاشت ۲
کیفیت چشم پرخمارت
در هیچ سری خمار نگذاشت ۳
پنهان میخواست دل غمت را
این دیدهٔ اشگبار نگذاشت ۴
تا جلوه کند درو جمالت
اشگم در دل غبار نگذاشت ۵
عبرت نتوان گرفت از دهر
چون فرصت اعتبار نگذاشت ۶
نشگفته بریخت غنچه دل
تعجیل خزان بهار نگذاشت ۷
رفتم که بپاش جان فشانم
دستم بگرفت و یار نگذاشت ۸
رفتم که کنم شکایت از فیض
کوتاهی روزگار نگذاشت ۹
در کشور دل قرار نگذاشت ۱
از جان اثری نماند در تن
وزخاک تنم غبار نگذاشت ۲
کیفیت چشم پرخمارت
در هیچ سری خمار نگذاشت ۳
پنهان میخواست دل غمت را
این دیدهٔ اشگبار نگذاشت ۴
تا جلوه کند درو جمالت
اشگم در دل غبار نگذاشت ۵
عبرت نتوان گرفت از دهر
چون فرصت اعتبار نگذاشت ۶
نشگفته بریخت غنچه دل
تعجیل خزان بهار نگذاشت ۷
رفتم که بپاش جان فشانم
دستم بگرفت و یار نگذاشت ۸
رفتم که کنم شکایت از فیض
کوتاهی روزگار نگذاشت ۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۷۷ - بمرد رستم زال و زتن غبار گذاشت
گوهر بعدی:غزل ۱۷۹ - غنیمتی است دمی کان بفکر کار گذشت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.