هارون الرشید در یک روز گرم تابستانی با تشنگی شدید مواجه میشود. یک عابد به او میگوید که اگر تشنگی او ادامه یابد، حاضر است نصف پادشاهی خود را در ازای یک جرعه آب بدهد. سپس عابد به او یادآوری میکند که اگر پادشاهی او ارزشی معادل یک جرعه آب دارد، چرا اینقدر به آن وابسته است. در پایان، عابد به هارون الرشید توصیه میکند که به جای تمرکز بر پادشاهی دنیوی، به عدالت و پادشاهی اخروی بیندیشد.
متن دارای مفاهیم عمیق اخلاقی و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از تمثیل و استعاره ممکن است برای کودکان کمسنوسال قابل درک نباشد.
الحكایة و التمثیل
بود تابستان و آبی ناپدید ۱
تشنگی غالب شد و در تف و تاب
چشم را بود ای عجب گربود آب ۲
عابدی گفتش که ای شاه جهان
تشنگی چون برتو افتاد این زمان ۳
گر دلت از تشنگی گردد خراب
ور نیابی فی المثل ده روز آب ۴
گر کسی یک نیمه خواهد ملک شاه
تاترا یک شربت آب ارد براه ۵
از سر آن بر توانی خاست تو
کژنشین با من بگو این راست تو ۶
گفت ملک خود کنم نیمی نثار
تا رسد جانم بآب خوشگوار ۷
گفت اگر آن شربت آبت در درون
ره نیابد تا بزیر آید برون ۸
گر طبیبی خواهد آن نیمی دگر
تا دهد آن آب را در تو گذر ۹
آن دگر نیمه توانی داد خوش
برتوانی خاست زان آزاد خوش ۱۰
گفت چون در من بود صد پیچ پیچ
ملک با آن درد نبود هیچ هیچ ۱۱
من بگویم ترک ملک و مرد خویش
تا خلاصی باشدم از درد خویش ۱۲
گفت آن ملکت که در دفع عذاب
میتوان کردن عوض با یک من آب ۱۳
دل درو بیهوده چندینی مبند
وز کفی دو آب چندینی مخند ۱۴
ملکتی کان یک من آب ارزد ترا
دل برو چندین چرا لرزد ترا ۱۵
ملک عقبی خواه تا خرم بود
ذرهٔ زان ملک صد عالم بود ۱۶
عدل کن تادر میان این نشست
ذرهٔ زان مملکت آری بدست ۱۷
عدل نبود این که بنشینی خوشی
میزنی در هر سرائی آتشی ۱۸
گر چو خود خواهی رعیت را مدام
مملکت را عادلی باشی تمام ۱۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.