در این متن، یک دیوانه در کنار گوری میخوابد و از آنجا دور نمیشود. سائلی از او میپرسد که چرا تمام عمرش را در آنجا گذرانده و او را به سوی شهر فرا میخواند. دیوانه پاسخ میدهد که مردهی درون گور به او اجازهی رفتن نمیدهد و هشدار میدهد که رفتن از آنجا تنها مسیر را طولانیتر میکند و در نهایت باید به همانجا بازگشت. او ترجیح میدهد در گورستان بماند تا به شهری پر از گناه برود و با اندوه از آمدن و رفتن مینالد.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار بوده و ممکن است نیاز به تجربهی زندگی بیشتری برای فهم کامل معانی داشته باشد.
الحكایة و التمثیل
از سر آن گور یک دم مینرفت ۱
سائلی گفتش که تو آشفتهٔ
جملهٔ عمر از چه اینجا خفتهٔ ۲
خیز سوی شهر آی ای بیقرار
تا جهانی خلق بینی بیشمار ۳
گفت این مرده رهم ندهد براه
هیچ میگوید مرو زین جایگاه ۴
زانکه از رفتن رهت گردد دراز
عاقبت اینجات باید گشت باز ۵
شهریان را چون بگورستانست راه
من چه خواهم کرد شهری پرگناه ۶
میروم گریان چو میغ از آمدن
آه از رفتن دریغ از آمدن ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.