هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و مذهبی، داستانی از ملاقات پیروان امام علی (ع) با بایزید بسطامی و معجزات آنها را روایت میکند. در این داستان، ابوذر و سلمان فارسی به عنوان یاران وفادار امام علی (ع) معرفی میشوند و معجزاتی مانند نسوختن ابوذر در آتش نمایش داده میشود. همچنین، مفاهیم عرفانی مانند ولایت، سخاوت، شجاعت و حلم به عنوان صفات امام علی (ع) و پیروانش مورد تأکید قرار میگیرد. در پایان، مخاطب به پیروی از راه حق و ترک دنیا دعوت میشود.
رده سنی:
15+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و مذهبی است که درک آن نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات خاص عرفانی و مذهبی ممکن است برای کودکان قابل فهم نباشد.
حدیث دیگر در آتش رفتن جناب ابوذر در حضور حضرت مولی الموالی علیه و آله السلام
راویم این نکته را از شیخ دین
آنکه او را بود خود علم الیقین ۱
شیخ دین و پیشوای اهل دید
بایزید آن حکمت حق را کلید ۲
گفت با من جعفر صادق امام
آنکه بد در علم دین حاذق تمام ۳
گشت روزی دُرفشان آن مقتدا
گفت پیشم پیر بسطامی بیا ۴
یک زمان از هر سخن خاموش کن
آنچه میگوید زبانم کوش کن ۵
در مدینه باب من از بهر گشت
با گروهی از صحابه میگذشت ۶
همرهش بودند آن شهزادهها
آنکه ایشان را خدا گفته ثنا ۷
و آنکسان کایشان بدندی بینظیر
جمله بودند از محبّان امیر ۸
چون نصیر و قنبر و سلمان ما
بوذر و عمّار یا سر ز آن ما ۹
مالک اشتر بایشان بود و بس
بود مختار مسیّب هم نفس ۱۰
پس محمّد ابن بوبکر و حبیب
سعد بین عبّاده و ابن حسیب ۱۱
عبد رحمن بن عدّاس از هرب
بود او از جمع یاران از عقب ۱۲
این جماعت هیفده تن بودهاند
در طریق شاه ره پیمودهاند ۱۳
با محمّد کز حنف شد نام او
کز حنیفت بوده میدان مام او ۱۴
خود امیرمؤمنان سه چیز داشت
در زمین جان خود این تخم کاشت ۱۵
این مراتب را به جز حیدر که دید
گر نمیدانی بپرس از بایزید ۱۶
بایزید و من بعالم گفتهایم
وین در معنیّ حق را سفتهایم ۱۷
این سه چیز از حق باو وارد شده
این سه بر ارباب معنی جد شده ۱۸
این سه مظهر را ز شه دانیم ما
هم ز مظهر می برآمد این صدا ۱۹
این سه معنی را بگویم با تو من
چون تو هستی در معانی گام زن ۲۰
اولین آن ولایت دان بعلم
و آخرین آن سخاوت دان و حلم ۲۱
پس شجاعت کان بوددلخواه ما
در جهان ختم است او بر شاه ما ۲۲
هر یکی فرزند را داد او یکی
زنکه او بد والی حق بیشکی ۲۳
پس سخاوت گشت حق آن حسن
پس ولایت از حسین آمد علن ۲۴
خود شجاعت بر محمّد داده بود
ز آنکه اودرملک دین شهزاده بود ۲۵
چون بدانستی که اینها حق کیست
با تو گویم راز پنهانی که چیست ۲۶
گر تو چون ایشان معانی دان شوی
بر سریر ملک دین سلطان شوی ۲۷
یا تو همچون آن جماعت گوش باش
یا چو عطّار این زمان پر جوش باش ۲۸
تو کمر را همچو ایشان بند چست
دامن شه را بدستت گیر رست ۲۹
این جماعت پیرو شاهند همه
این جماعت رهرو راهند همه ۳۰
این جماعت جان فدای شه کنند
و آن جماعت خود ترا گمره کنند ۳۱
ترک ایشان گیر و ترک خویشتن
تا شوی در دنیی و عقبا چو من ۳۲
ترک دنیا گیر و بدعتهای بد
تا نیفتی در مذلّت تا ابد ۳۳
رو تکبّر را بمان درویش شو
وانگهی نزد امیر خویش شو ۳۴
تا تو را راهی نماید راست راست
ره رو این راه بیشک مصطفاست ۳۵
مصطفی در شرع تعلیمت کند
مرتضی در صدق تعظیمت کند ۳۶
مصطفی اندر جهان گلشن شده
مرتضی از دید حق روشن شده ۳۷
مرتضی روشن شده ازنور او
مظهر نور ولایت پور او ۳۸
این جماعت خود محبّان ویند
در حقیقت دوستداران ویند ۳۹
خود همی رفتند در کوی مغان
جای ترسایان بد آنجا بی گمان ۴۰
یک جماعت از بزرگان یهود
بر سر آتش نشسته همچودود ۴۱
داش گرمی بر سر آن کوی بود
چیده دودی آتش بسیار زود ۴۲
آتش بسیار در وی سوخته
بر مثال دوزخی افروخته ۴۳
آن جماعت جملگی جمع آمده
بهرخشت خویش چون شمع آمده ۴۴
ناگهی دیدند آنهاشاه را
پیش شه رفتند رفته راه را ۴۵
پیر ایشان گفت بازوج بتول
یک سخن گویم ز لطفت کن قبول ۴۶
بود عمری تاکه من میخواستم
پرسم این مطلب که میآراستم ۴۷
بر زبان نام تو عمری راندهام
وصف تو اندر کتبها خواندهام ۴۸
بود شیخ قوم حمران یهود
او بسی از علم حکمت خوانده بود ۴۹
گفت باشه من مسلمان میشوم
در میان این عزیزان میشوم ۵۰
یاامیر این جمله را احوال گو
تا بدانم حال ایشان را نکو ۵۱
من همی خواهم که چون ایشان شوم
در قدوم حضرتت انسان شوم ۵۲
گفت شاه اولیا بشنو ز من
جمله یک نورند اندر یک بدن ۵۳
این جماعت پی سوی حق بردهاند
وز وجود خویش جمله مردهاند ۵۴
سر فدای راه حق ایشان کنند
مرهمی بر جان دل ریشان کنند ۵۵
آنچه حق گفتست ایشان آن کنند
پنجه اندر پنجهٔ شیران کنند ۵۶
لیک در فرمان حق فرمان برند
زانجهت از این جهان ایمان برند ۵۷
هرچه از حق باشد آن گردن نهند
لیک مر بی راه را گردن زنند ۵۸
گشته اینها یک جهت در راه حق
جهد کن این دم تو برخوان این سبق ۵۹
هرچه گفته مصطفا من آن کنم
عالمی را زین خبر حیران کنم ۶۰
هرچه من خواهم همینها آن کنند
خانهٔ ظلم و حسد ویران کنند ۶۱
جملگی هستند خود بر راه راست
چون حسن کو بصری ومقبول ماست ۶۲
گفت پس حمران که یا خیرالاُمم
وارهان این دم مرا از بند غم ۶۳
یک محبّ را گوی تا فرمان برد
در میان داش خانه در شود ۶۴
چون رود او و نسوزد آن زمان
آورم من عرض کلمه بر زبان ۶۵
پس بشهر دین احمد در روم
بر تو و بر دوستانت بگروم ۶۶
من یقین دانم که دینت حق بود
دین احمد خود حق مطلق بود ۶۷
گفت پس رهبان بحضرت کی امیر
گر نمائی این کرامت از ضمیر ۶۸
یک هزار و یک صد و چهل کس یقین
بوده شاگردان من در علم دین ۶۹
ما و ایشان جمله در دینت رویم
جمله بر تعلیم و تلقینت رویم ۷۰
چون از او بشنید شه این مشکلات
گفت بینائی خداوندا بذات ۷۱
یا الهی کن دعایم مستجاب
در چنین امید بخشم فتح باب ۷۲
چون دعائی کرد شاه اولیا
در دعا آورد نام مصطفا ۷۳
با ابوذر شه اشارت کرد فاش
کاندرین آتش چو ابراهیم باش ۷۴
دان که ابراهیم باب من بده
و آنچنان آتش بر او گلشن شده ۷۵
چون شنید از شه اباذر این سخن
رفت سوی آنچنان داش کهن ۷۶
همچو پروانه بسوی نار رفت
بروی آن آتش همه گلزار رفت ۷۷
هر که از اخلاص برخوردار شد
بروی آتش سر بسر گلزار شد ۷۸
بود بوذر زرّ خالص لاجرم
پاک بیرون آمد و شد محترم ۷۹
زرّ خالص خود نسوزد در گداز
زانکه خالص بود آمد پاک باز ۸۰
خلق بیحد بود آنجا جمله جمع
تا که دریابند آنجا حال شمع ۸۱
چون ابوذر در میان داش رفت
سرّی از اسرار حیدر فاش رفت ۸۲
مردمان گفتند بوذر سوخته
جان ما را خود سراسر سوخته ۸۳
مصطفا را بد باو اسرارها
در بهشت او را بود گلزارها ۸۴
بود او پیر و ضعیف و ناتوان
لیک در باطن بمعنی بد جوان ۸۵
بوداو پیش پیمبر بس عزیز
بارها گفتی علی با او دو چیز ۸۶
که توئی دانا توئی بینا به راز
راز را محرم توئی ای دلنواز ۸۷
پس اشارت کرد با سلمان امیر
گفت این خرقه بیا از من بگیر ۸۸
پیش بوذر رو روان پوشان به وی
بعد از این این جام را نوشان به وی ۸۹
چون شنید از شاه سلمان آنچنان
شد بسوی داش خندان و دوان ۹۰
تا رود در داش سوزان همچو او
عالمی بینند آن سرّ مگو ۹۱
زانکه سلمان دیده بد سرها بسی
همچو او عارف نبوده هر کسی ۹۲
شه بسلمان گفت او در داش نیست
سرّ اسرار خدا خود فاش نیست ۹۳
درس داش است خود یک خانهٔ
بوذر آنجا هست با پیمانهٔ ۹۴
زود پوشان خرقه و زودش بیار
بهر او دارند یاران انتظار ۹۵
رفت سلمان و بدیدش همچو ماه
گفت هستی مظهر انوار شاه ۹۶
روی او بوسید و دستش نیز هم
گفت داری این زمان تو جام جم ۹۷
گفت این خلعت ز من بستان و پوش
جام حیدر باشد این بستان بنوش ۹۸
چونکه نام شه شنید او محو شد
رفت در سکر و دگر با صحو شد ۹۹
گفت با سلمان که از پیغام دوست
جان خود را میکنم انعام دوست ۱۰۰
غیر از اینم خود متاعی بیش نیست
وین جهان خود یک سماعی بیش نیست ۱۰۱
شربت خاص علی نوشید مرد
خرقه را پوشید و حق راسجده کرد ۱۰۲
گفت یا سلمان که شاه من کجاست
دانکه او آئینهٔ سرّ خداست ۱۰۳
تا ببینم روی او بیخویشتن
تا بیایم سوی او بیخویشتن ۱۰۴
گفت خلقی با امیر استادهاند
وز غمت بعضی بخاک افتادهاند ۱۰۵
چون ابوذر انتظار شه شنید
خویشتن را بیخود اندر ره کشید ۱۰۶
دست سلمان را گرفت و شد روان
تا که شد نزدیک شاه غیب دان ۱۰۷
پیش شه چون آمدند آن هر دو تن
نعرهای کردند هر سو مرد و زن ۱۰۸
هر یکی گفتا بشاه اولیا
ای شده بعد از محمّد پیشوا ۱۰۹
دست ما و دامن تو ای امام
ما بتو داریم ایمان والسّلام ۱۱۰
هر که از جان پیرو حیدر بود
از ملایک او یقین بهتر بود ۱۱۱
پس مسلمان گشت حمران یهود
متّفق گشتند با او هر که بود ۱۱۲
مختصر گفتم من این اسرار را
تا نگوئی رافضی عطّار را ۱۱۳
گر تو میدانی علی را رافضی
من نمیدانم ولی را رافضی ۱۱۴
من مقلّد نیستم در دین چو تو
دارم اسرار خدا از گفت او ۱۱۵
من نیم خارج چو تو ای ناصبی
من شدم بیزار هم از رافضی ۱۱۶
رو تو چون بوذر زغشها پاک شو
بعد از آن در نار خوش چالاک شو ۱۱۷
گرنه سوزی تو به آتش هر زمان
چون تراغش باشد اندر این جهان ۱۱۸
هستی خود را در آتش هر زمان
پیش صرّافان معنی کن بیان ۱۱۹
تا بگوید روح انسانی سخن
وین معانی را ببین و گوش کن ۱۲۰
وین معانی پیش درویشان بود
وین حقایق نزد دلریشان بود ۱۲۱
این سخن با شیخ و با مفتی مگو
زانکه زین معنی ندارد رنگ و بو ۱۲۲
بوی این معنی ز سیب مصطفاست
سرّ این معنی حقیقت مرتضی است ۱۲۳
همچو بوذر تو ز غیر حق گذر
تا نیفتی عاقبت اندر سقر ۱۲۴
رو تو چون منصور بردار فنا
تا ببینی نور حق را بی لقا ۱۲۵
رو تو چون بوذر ز جان بگذر همه
تا خلاصی یابی از آذر همه ۱۲۶
رو تو چون منصور و با حق رازگو
وانگهی با اهل وحدت بازگو ۱۲۷
رو تو چون بوذر شه خود را ببین
تا بتو بنماید او حق را یقین ۱۲۸
رو تو چون بوذر معانی را بدان
تا شود آسان بتو رفتار جان ۱۲۹
رو تو چون منصور عاشق گرد و مست
تا بتو روشن شود سرّ الست ۱۳۰
رو چو بوذر باش تسلسم امیر
چند گردی گرد هر میرو و زیر ۱۳۱
رو تو چون منصور در دریای محو
چند خوانی پیش مفتی صرف و نحو ۱۳۲
رو تو چون منصور و خود منصور شو
رو ز خود بگذر بمعنی نور شو ۱۳۳
رو تو چون بوذر بسلمان یار باش
تا شودبر تو معانی جمله فاش ۱۳۴
رو تو چون منصور معنی را شکاف
تا شوی در مظهرم معنی شکاف ۱۳۵
رو تو چون منصور و احمد شاه بین
تا شوی در شرع او خود راه بین ۱۳۶
رو چو بوذر بحر را غوّاص دار
درّ معنی راز بحر دین برآر ۱۳۷
رو تو چون منصور فرد فرد شو
همچو ماه آسمان شبگرد شو ۱۳۸
رو تو چون بوذر مبین اغیار را
تا بیابد روح تو ستّار را ۱۳۹
رو تو چون منصور با حق یار شو
تا بری از شبلی و کرخی گرو ۱۴۰
رو تو چون بوذر بنار معرفت
تاکنی جا در مقام مغفرت ۱۴۱
رو تو چون منصور بردار نعم
تا شوی تو جود مطلق در کرم ۱۴۲
رو تو چون منصور و حق را فاش گو
وآنگهی از سرّ معنیهاش گو ۱۴۳
رو تو چون منصور با حق راست شو
کج مباز و این سخن ازمن شنو ۱۴۴
رو تو چون بوذر بشب بیدار شو
وآنگهی با ذکر حق درکار شو ۱۴۵
رو تو چون منصور نور نور شو
یا چو موسی زمان بر طور شو ۱۴۶
رو چو منصور و صفا بین در صفا
تا رسی دروادی ربّ العلا ۱۴۷
رو چو بوذر پیشوا چون شاه گیر
تا شوی بر اهل معنی تو امیر ۱۴۸
رو چو منصور و ظهور او ببین
تا که روشن گرددت سرّ یقین ۱۴۹
رو چو بوذر سر بنه بر خطّ شاه
تا که روشن گرددت سرّ آله ۱۵۰
هر که راه حیدر و اولاد رفت
کفر و ظلم او همه بر باد رفت ۱۵۱
من بدنیا خود نخواهم مال و جاه
زانکه هستم من غنی از حبّ شاه ۱۵۲
رو تو ترک دنیی وعقبی بگو
مظهرم را بین و خود اسرار جو ۱۵۳
هرچه جوئی از ویت حاصل بود
زانکه عطّار اندر او واصل بود ۱۵۴
هر که واصل نیست او در پردهایست
اندر این وادی چو ره گم کردهایست ۱۵۵
هیچ میدانی که اینها بهر چیست
وین سخنهاو معانی بهر کیست ۱۵۶
هیچ میدانی که قرآن خوان که بود
همچو نوری در میان جان که بود ۱۵۷
هیچ میدانی که باب علم کیست
واندرین عالم بجود و حلم کیست ۱۵۸
هیچ میدانی که اسرار خدا
از که شد پیدا بکه آمدندا؟ ۱۵۹
هیچ میدانی که طور و نور کیست
پرتو انوار حق بر طور چیست ۱۶۰
هیچ میدانی که منصور از که گفت
درّ اسرار الهی را که سفت ۱۶۱
هیچ میدانی که بوذر یار کیست
درجهان او واقف اسرار کیست ۱۶۲
هیچ میدانی که سلمان با که دید
نعرهٔ شیران در آن صحرا شنید ۱۶۳
هیچ میدانی که در معراج کیست
با محمّد همسر و هم تاج کیست ۱۶۴
هیچ میدانی که مرد و زنده شد
باعرابی و شتر در پرده شد ۱۶۵
گر همی معانی کلام
انّما وهل اتی بر خوان تمام ۱۶۶
هیچ میدانی سخاوت حقّ کیست
من بگویم لافتی إلّا علی است ۱۶۷
گر نمیدانی مقام اولیا
رو بخوان مظهر تو با صدق و صفا ۱۶۸
تا بیابی راه و هم ره دان شوی
بعد از آن در وادی ایمان شوی ۱۶۹
رو تو از پیوند دو نان دور شو
تا نباشی همچو ایشان در گرو ۱۷۰
رو تو با اهل خدا پیوند ساز
تا شود درهای جنّت بر تو باز ۱۷۱
خود نماز اهل دنیا پاک نیست
ز آنکه ایشان را ز لقمه باک نیست ۱۷۲
رو تو یک لقمه ز کشت خویش نوش
بعد از آن رو راز دان و ستر پوش ۱۷۳
زینهار از خود مترسان خلق را
پاره گردان از برت این دلق را ۱۷۴
چونکه هیچی خود گزینی تا بچند
با نجاست همنشینی تا بچند ۱۷۵
آنکه او را بود خود علم الیقین ۱
شیخ دین و پیشوای اهل دید
بایزید آن حکمت حق را کلید ۲
گفت با من جعفر صادق امام
آنکه بد در علم دین حاذق تمام ۳
گشت روزی دُرفشان آن مقتدا
گفت پیشم پیر بسطامی بیا ۴
یک زمان از هر سخن خاموش کن
آنچه میگوید زبانم کوش کن ۵
در مدینه باب من از بهر گشت
با گروهی از صحابه میگذشت ۶
همرهش بودند آن شهزادهها
آنکه ایشان را خدا گفته ثنا ۷
و آنکسان کایشان بدندی بینظیر
جمله بودند از محبّان امیر ۸
چون نصیر و قنبر و سلمان ما
بوذر و عمّار یا سر ز آن ما ۹
مالک اشتر بایشان بود و بس
بود مختار مسیّب هم نفس ۱۰
پس محمّد ابن بوبکر و حبیب
سعد بین عبّاده و ابن حسیب ۱۱
عبد رحمن بن عدّاس از هرب
بود او از جمع یاران از عقب ۱۲
این جماعت هیفده تن بودهاند
در طریق شاه ره پیمودهاند ۱۳
با محمّد کز حنف شد نام او
کز حنیفت بوده میدان مام او ۱۴
خود امیرمؤمنان سه چیز داشت
در زمین جان خود این تخم کاشت ۱۵
این مراتب را به جز حیدر که دید
گر نمیدانی بپرس از بایزید ۱۶
بایزید و من بعالم گفتهایم
وین در معنیّ حق را سفتهایم ۱۷
این سه چیز از حق باو وارد شده
این سه بر ارباب معنی جد شده ۱۸
این سه مظهر را ز شه دانیم ما
هم ز مظهر می برآمد این صدا ۱۹
این سه معنی را بگویم با تو من
چون تو هستی در معانی گام زن ۲۰
اولین آن ولایت دان بعلم
و آخرین آن سخاوت دان و حلم ۲۱
پس شجاعت کان بوددلخواه ما
در جهان ختم است او بر شاه ما ۲۲
هر یکی فرزند را داد او یکی
زنکه او بد والی حق بیشکی ۲۳
پس سخاوت گشت حق آن حسن
پس ولایت از حسین آمد علن ۲۴
خود شجاعت بر محمّد داده بود
ز آنکه اودرملک دین شهزاده بود ۲۵
چون بدانستی که اینها حق کیست
با تو گویم راز پنهانی که چیست ۲۶
گر تو چون ایشان معانی دان شوی
بر سریر ملک دین سلطان شوی ۲۷
یا تو همچون آن جماعت گوش باش
یا چو عطّار این زمان پر جوش باش ۲۸
تو کمر را همچو ایشان بند چست
دامن شه را بدستت گیر رست ۲۹
این جماعت پیرو شاهند همه
این جماعت رهرو راهند همه ۳۰
این جماعت جان فدای شه کنند
و آن جماعت خود ترا گمره کنند ۳۱
ترک ایشان گیر و ترک خویشتن
تا شوی در دنیی و عقبا چو من ۳۲
ترک دنیا گیر و بدعتهای بد
تا نیفتی در مذلّت تا ابد ۳۳
رو تکبّر را بمان درویش شو
وانگهی نزد امیر خویش شو ۳۴
تا تو را راهی نماید راست راست
ره رو این راه بیشک مصطفاست ۳۵
مصطفی در شرع تعلیمت کند
مرتضی در صدق تعظیمت کند ۳۶
مصطفی اندر جهان گلشن شده
مرتضی از دید حق روشن شده ۳۷
مرتضی روشن شده ازنور او
مظهر نور ولایت پور او ۳۸
این جماعت خود محبّان ویند
در حقیقت دوستداران ویند ۳۹
خود همی رفتند در کوی مغان
جای ترسایان بد آنجا بی گمان ۴۰
یک جماعت از بزرگان یهود
بر سر آتش نشسته همچودود ۴۱
داش گرمی بر سر آن کوی بود
چیده دودی آتش بسیار زود ۴۲
آتش بسیار در وی سوخته
بر مثال دوزخی افروخته ۴۳
آن جماعت جملگی جمع آمده
بهرخشت خویش چون شمع آمده ۴۴
ناگهی دیدند آنهاشاه را
پیش شه رفتند رفته راه را ۴۵
پیر ایشان گفت بازوج بتول
یک سخن گویم ز لطفت کن قبول ۴۶
بود عمری تاکه من میخواستم
پرسم این مطلب که میآراستم ۴۷
بر زبان نام تو عمری راندهام
وصف تو اندر کتبها خواندهام ۴۸
بود شیخ قوم حمران یهود
او بسی از علم حکمت خوانده بود ۴۹
گفت باشه من مسلمان میشوم
در میان این عزیزان میشوم ۵۰
یاامیر این جمله را احوال گو
تا بدانم حال ایشان را نکو ۵۱
من همی خواهم که چون ایشان شوم
در قدوم حضرتت انسان شوم ۵۲
گفت شاه اولیا بشنو ز من
جمله یک نورند اندر یک بدن ۵۳
این جماعت پی سوی حق بردهاند
وز وجود خویش جمله مردهاند ۵۴
سر فدای راه حق ایشان کنند
مرهمی بر جان دل ریشان کنند ۵۵
آنچه حق گفتست ایشان آن کنند
پنجه اندر پنجهٔ شیران کنند ۵۶
لیک در فرمان حق فرمان برند
زانجهت از این جهان ایمان برند ۵۷
هرچه از حق باشد آن گردن نهند
لیک مر بی راه را گردن زنند ۵۸
گشته اینها یک جهت در راه حق
جهد کن این دم تو برخوان این سبق ۵۹
هرچه گفته مصطفا من آن کنم
عالمی را زین خبر حیران کنم ۶۰
هرچه من خواهم همینها آن کنند
خانهٔ ظلم و حسد ویران کنند ۶۱
جملگی هستند خود بر راه راست
چون حسن کو بصری ومقبول ماست ۶۲
گفت پس حمران که یا خیرالاُمم
وارهان این دم مرا از بند غم ۶۳
یک محبّ را گوی تا فرمان برد
در میان داش خانه در شود ۶۴
چون رود او و نسوزد آن زمان
آورم من عرض کلمه بر زبان ۶۵
پس بشهر دین احمد در روم
بر تو و بر دوستانت بگروم ۶۶
من یقین دانم که دینت حق بود
دین احمد خود حق مطلق بود ۶۷
گفت پس رهبان بحضرت کی امیر
گر نمائی این کرامت از ضمیر ۶۸
یک هزار و یک صد و چهل کس یقین
بوده شاگردان من در علم دین ۶۹
ما و ایشان جمله در دینت رویم
جمله بر تعلیم و تلقینت رویم ۷۰
چون از او بشنید شه این مشکلات
گفت بینائی خداوندا بذات ۷۱
یا الهی کن دعایم مستجاب
در چنین امید بخشم فتح باب ۷۲
چون دعائی کرد شاه اولیا
در دعا آورد نام مصطفا ۷۳
با ابوذر شه اشارت کرد فاش
کاندرین آتش چو ابراهیم باش ۷۴
دان که ابراهیم باب من بده
و آنچنان آتش بر او گلشن شده ۷۵
چون شنید از شه اباذر این سخن
رفت سوی آنچنان داش کهن ۷۶
همچو پروانه بسوی نار رفت
بروی آن آتش همه گلزار رفت ۷۷
هر که از اخلاص برخوردار شد
بروی آتش سر بسر گلزار شد ۷۸
بود بوذر زرّ خالص لاجرم
پاک بیرون آمد و شد محترم ۷۹
زرّ خالص خود نسوزد در گداز
زانکه خالص بود آمد پاک باز ۸۰
خلق بیحد بود آنجا جمله جمع
تا که دریابند آنجا حال شمع ۸۱
چون ابوذر در میان داش رفت
سرّی از اسرار حیدر فاش رفت ۸۲
مردمان گفتند بوذر سوخته
جان ما را خود سراسر سوخته ۸۳
مصطفا را بد باو اسرارها
در بهشت او را بود گلزارها ۸۴
بود او پیر و ضعیف و ناتوان
لیک در باطن بمعنی بد جوان ۸۵
بوداو پیش پیمبر بس عزیز
بارها گفتی علی با او دو چیز ۸۶
که توئی دانا توئی بینا به راز
راز را محرم توئی ای دلنواز ۸۷
پس اشارت کرد با سلمان امیر
گفت این خرقه بیا از من بگیر ۸۸
پیش بوذر رو روان پوشان به وی
بعد از این این جام را نوشان به وی ۸۹
چون شنید از شاه سلمان آنچنان
شد بسوی داش خندان و دوان ۹۰
تا رود در داش سوزان همچو او
عالمی بینند آن سرّ مگو ۹۱
زانکه سلمان دیده بد سرها بسی
همچو او عارف نبوده هر کسی ۹۲
شه بسلمان گفت او در داش نیست
سرّ اسرار خدا خود فاش نیست ۹۳
درس داش است خود یک خانهٔ
بوذر آنجا هست با پیمانهٔ ۹۴
زود پوشان خرقه و زودش بیار
بهر او دارند یاران انتظار ۹۵
رفت سلمان و بدیدش همچو ماه
گفت هستی مظهر انوار شاه ۹۶
روی او بوسید و دستش نیز هم
گفت داری این زمان تو جام جم ۹۷
گفت این خلعت ز من بستان و پوش
جام حیدر باشد این بستان بنوش ۹۸
چونکه نام شه شنید او محو شد
رفت در سکر و دگر با صحو شد ۹۹
گفت با سلمان که از پیغام دوست
جان خود را میکنم انعام دوست ۱۰۰
غیر از اینم خود متاعی بیش نیست
وین جهان خود یک سماعی بیش نیست ۱۰۱
شربت خاص علی نوشید مرد
خرقه را پوشید و حق راسجده کرد ۱۰۲
گفت یا سلمان که شاه من کجاست
دانکه او آئینهٔ سرّ خداست ۱۰۳
تا ببینم روی او بیخویشتن
تا بیایم سوی او بیخویشتن ۱۰۴
گفت خلقی با امیر استادهاند
وز غمت بعضی بخاک افتادهاند ۱۰۵
چون ابوذر انتظار شه شنید
خویشتن را بیخود اندر ره کشید ۱۰۶
دست سلمان را گرفت و شد روان
تا که شد نزدیک شاه غیب دان ۱۰۷
پیش شه چون آمدند آن هر دو تن
نعرهای کردند هر سو مرد و زن ۱۰۸
هر یکی گفتا بشاه اولیا
ای شده بعد از محمّد پیشوا ۱۰۹
دست ما و دامن تو ای امام
ما بتو داریم ایمان والسّلام ۱۱۰
هر که از جان پیرو حیدر بود
از ملایک او یقین بهتر بود ۱۱۱
پس مسلمان گشت حمران یهود
متّفق گشتند با او هر که بود ۱۱۲
مختصر گفتم من این اسرار را
تا نگوئی رافضی عطّار را ۱۱۳
گر تو میدانی علی را رافضی
من نمیدانم ولی را رافضی ۱۱۴
من مقلّد نیستم در دین چو تو
دارم اسرار خدا از گفت او ۱۱۵
من نیم خارج چو تو ای ناصبی
من شدم بیزار هم از رافضی ۱۱۶
رو تو چون بوذر زغشها پاک شو
بعد از آن در نار خوش چالاک شو ۱۱۷
گرنه سوزی تو به آتش هر زمان
چون تراغش باشد اندر این جهان ۱۱۸
هستی خود را در آتش هر زمان
پیش صرّافان معنی کن بیان ۱۱۹
تا بگوید روح انسانی سخن
وین معانی را ببین و گوش کن ۱۲۰
وین معانی پیش درویشان بود
وین حقایق نزد دلریشان بود ۱۲۱
این سخن با شیخ و با مفتی مگو
زانکه زین معنی ندارد رنگ و بو ۱۲۲
بوی این معنی ز سیب مصطفاست
سرّ این معنی حقیقت مرتضی است ۱۲۳
همچو بوذر تو ز غیر حق گذر
تا نیفتی عاقبت اندر سقر ۱۲۴
رو تو چون منصور بردار فنا
تا ببینی نور حق را بی لقا ۱۲۵
رو تو چون بوذر ز جان بگذر همه
تا خلاصی یابی از آذر همه ۱۲۶
رو تو چون منصور و با حق رازگو
وانگهی با اهل وحدت بازگو ۱۲۷
رو تو چون بوذر شه خود را ببین
تا بتو بنماید او حق را یقین ۱۲۸
رو تو چون بوذر معانی را بدان
تا شود آسان بتو رفتار جان ۱۲۹
رو تو چون منصور عاشق گرد و مست
تا بتو روشن شود سرّ الست ۱۳۰
رو چو بوذر باش تسلسم امیر
چند گردی گرد هر میرو و زیر ۱۳۱
رو تو چون منصور در دریای محو
چند خوانی پیش مفتی صرف و نحو ۱۳۲
رو تو چون منصور و خود منصور شو
رو ز خود بگذر بمعنی نور شو ۱۳۳
رو تو چون بوذر بسلمان یار باش
تا شودبر تو معانی جمله فاش ۱۳۴
رو تو چون منصور معنی را شکاف
تا شوی در مظهرم معنی شکاف ۱۳۵
رو تو چون منصور و احمد شاه بین
تا شوی در شرع او خود راه بین ۱۳۶
رو چو بوذر بحر را غوّاص دار
درّ معنی راز بحر دین برآر ۱۳۷
رو تو چون منصور فرد فرد شو
همچو ماه آسمان شبگرد شو ۱۳۸
رو تو چون بوذر مبین اغیار را
تا بیابد روح تو ستّار را ۱۳۹
رو تو چون منصور با حق یار شو
تا بری از شبلی و کرخی گرو ۱۴۰
رو تو چون بوذر بنار معرفت
تاکنی جا در مقام مغفرت ۱۴۱
رو تو چون منصور بردار نعم
تا شوی تو جود مطلق در کرم ۱۴۲
رو تو چون منصور و حق را فاش گو
وآنگهی از سرّ معنیهاش گو ۱۴۳
رو تو چون منصور با حق راست شو
کج مباز و این سخن ازمن شنو ۱۴۴
رو تو چون بوذر بشب بیدار شو
وآنگهی با ذکر حق درکار شو ۱۴۵
رو تو چون منصور نور نور شو
یا چو موسی زمان بر طور شو ۱۴۶
رو چو منصور و صفا بین در صفا
تا رسی دروادی ربّ العلا ۱۴۷
رو چو بوذر پیشوا چون شاه گیر
تا شوی بر اهل معنی تو امیر ۱۴۸
رو چو منصور و ظهور او ببین
تا که روشن گرددت سرّ یقین ۱۴۹
رو چو بوذر سر بنه بر خطّ شاه
تا که روشن گرددت سرّ آله ۱۵۰
هر که راه حیدر و اولاد رفت
کفر و ظلم او همه بر باد رفت ۱۵۱
من بدنیا خود نخواهم مال و جاه
زانکه هستم من غنی از حبّ شاه ۱۵۲
رو تو ترک دنیی وعقبی بگو
مظهرم را بین و خود اسرار جو ۱۵۳
هرچه جوئی از ویت حاصل بود
زانکه عطّار اندر او واصل بود ۱۵۴
هر که واصل نیست او در پردهایست
اندر این وادی چو ره گم کردهایست ۱۵۵
هیچ میدانی که اینها بهر چیست
وین سخنهاو معانی بهر کیست ۱۵۶
هیچ میدانی که قرآن خوان که بود
همچو نوری در میان جان که بود ۱۵۷
هیچ میدانی که باب علم کیست
واندرین عالم بجود و حلم کیست ۱۵۸
هیچ میدانی که اسرار خدا
از که شد پیدا بکه آمدندا؟ ۱۵۹
هیچ میدانی که طور و نور کیست
پرتو انوار حق بر طور چیست ۱۶۰
هیچ میدانی که منصور از که گفت
درّ اسرار الهی را که سفت ۱۶۱
هیچ میدانی که بوذر یار کیست
درجهان او واقف اسرار کیست ۱۶۲
هیچ میدانی که سلمان با که دید
نعرهٔ شیران در آن صحرا شنید ۱۶۳
هیچ میدانی که در معراج کیست
با محمّد همسر و هم تاج کیست ۱۶۴
هیچ میدانی که مرد و زنده شد
باعرابی و شتر در پرده شد ۱۶۵
گر همی معانی کلام
انّما وهل اتی بر خوان تمام ۱۶۶
هیچ میدانی سخاوت حقّ کیست
من بگویم لافتی إلّا علی است ۱۶۷
گر نمیدانی مقام اولیا
رو بخوان مظهر تو با صدق و صفا ۱۶۸
تا بیابی راه و هم ره دان شوی
بعد از آن در وادی ایمان شوی ۱۶۹
رو تو از پیوند دو نان دور شو
تا نباشی همچو ایشان در گرو ۱۷۰
رو تو با اهل خدا پیوند ساز
تا شود درهای جنّت بر تو باز ۱۷۱
خود نماز اهل دنیا پاک نیست
ز آنکه ایشان را ز لقمه باک نیست ۱۷۲
رو تو یک لقمه ز کشت خویش نوش
بعد از آن رو راز دان و ستر پوش ۱۷۳
زینهار از خود مترسان خلق را
پاره گردان از برت این دلق را ۱۷۴
چونکه هیچی خود گزینی تا بچند
با نجاست همنشینی تا بچند ۱۷۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۵
۴۴۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:سلام الله یا غالب یا علی بن ابیطالب
گوهر بعدی:در بیان حال و منع آنهائی که اهل شرند واز خود بیخبرند و دیگران را احتساب فرمایند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.