هوش مصنوعی:
این متن عرفانی که به زبان شعر سروده شده است، به موضوعات عمیقی مانند عشق الهی، وصال با معشوق حقیقی، فنا در ذات حق، وحدت وجود، و تجربیات عرفانی میپردازد. شاعر با استفاده از مفاهیم عرفانی مانند فنا، بقا، وحدت، و عشق الهی، سعی در بیان حالات روحانی و اتحاد با معشوق ازلی دارد. همچنین، از شخصیتهای عرفانی مانند منصور حلاج و عطار نیشابوری یاد میکند و به اسرار و رموز عرفانی اشاره مینماید.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و مضامین به کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار یا نامفهوم باشد.
در کشف اسرار و توحید کل گوید
نمودستی وصال خویش امروز
ابر چشمت وصال خویش امروز ۱
بخواهی ریخت خون جمله ذرات
کمال تست کلی سوی آن ذات ۲
چنان در شور و افغانی در اینجا
که صنع خود تو میدانی در اینجا ۳
اگر دانی در اینجا راز خود باز
تو باشی و توئی هم عز و عزاز ۴
در اشترنامه گفتم سرمنصور
بنوعی دیگر است این گفته مشهور ۵
ولیکن ایندگر اسرار حال است
کسی داند که در عین وصال است ۶
وصال اینجاست کآن در پرده گفتم
در اسرار اندر پرده سفتم ۷
در اینجا پرده آمد پاره پاره
حقیقت ذات شد بر خود نظاره ۸
توئی منصور بردار حقیقت
در اینجا گه نمودار حقیقت ۹
نموداری تو در خود باز مانده
عجائب در کمان راز مانده ۱۰
گمان از پیش خود اینجای بردار
که منصوری کنون آونگ بردار ۱۱
عجب آونگی اندر دار صورت
چنین افتاد عشق تو ضرورت ۱۲
چو نقش اندر نمود صورت افتاد
ولیکن پرده در اینجا افتاد ۱۳
کنون چون پرده بگشاده است دریاب
ز عشق پرده و غیبت خبریاب ۱۴
خبریاب از نمود عشق اینجا
که خود کردی سجود خویش اینجا ۱۵
تو عشق خویش کی اینجا شناسی
که دانائی و را از ناشناسی ۱۶
در این معنی دمادم سیرها کن
پس آنگه صورتت در حق فنا کن ۱۷
یقین دار از یقین یک لحظه بیرون
مرو تا رازیابی بیچه و چون ۱۸
یقین دار از یقین بردار اسرار
که از سر یقین یابی رخ یار ۱۹
اگر از هستی یاری نموده
مکن باور سخنهای شنوده ۲۰
تو برهان جوی از آنچ اینجای پیداست
وگرنه آنچه نبودنیست پیداست ۲۱
تو اینجائی خبردارو خبر نه
شده آونگ برداری اثر نه ۲۲
اگر بگشاده عشقت این معما
برآئی از صفت اینجا مسمی ۲۳
نماند چونشوی از ذات آغاز
بیابی رفعت این از بیان باز ۲۴
چو رفعت یافتی اندر مکانت
حقیقت فاش گردد لامکانت ۲۵
چو عین لامکان آید پدیدار
شود اینجا مکانت ناپدیدار ۲۶
چو آنجانیز اینجا در یکی شد
یکی باشد ترا کلی یکی شد ۲۷
یکی بد اوّلت در بینشانی
کنون چون با نشانی را بدانی ۲۸
چو اصل خویش یابی در جهان باز
بیابی وصل خوداندر مکان باز ۲۹
تو اصلی لیک ازذات حقیقی
در این صورت تو ذرات حقیقی ۳۰
درین صورت بماندستی تو غافل
چرا غافل شدی هان گرد واصل ۳۱
اگر واصل شوی منصور رازی
یقین دانم که جان و سر ببازی ۳۲
سر و جان چیست چون اسرار دیدی
تو باشی بیشکی گریار دیدی ۳۳
بجز یار آنچه یابی هیچ باشد
همه نقشی حقیقت هیچ باشد ۳۴
یقین دلدار باقی هست فانی
اگر فانی شوی این سر بدانی ۳۵
بشرع این صورت اسرار عالم
همه ذاتست بیشک سوی این دم ۳۶
همه فانی شمر جز دید جانان
طلب میکن درون توحید جانان ۳۷
چو توحیدت شود در بود جان فاش
تو بشناسی در اینجا بود نقاش ۳۸
در اینجا چون شناسای خود آئی
بنور عشق بی نیک وبد آیی ۳۹
چونیک و بد کنی در پیش جانت
بگو با خود نکو راز نهانت ۴۰
وگر خواهی بگفتن پیش هر کس
بگیرد راه صورت پیش و از پس ۴۱
ترا باید نمودن راز اینجا
که کردی در یقین سرباز اینجا ۴۲
اگر درعشق کردی جان فشانی
تو با جانان ابد باقی بمانی ۴۳
تو باشی او حقیقت در حقیقت
نمود ذات او اندر شریعت ۴۴
طبیعت نبود اینجا با تو دریاب
درین سرها که میگوئی تو دریاب ۴۵
چهارت اصل عنصر سوی دنیا
شود فانی وگردی ذات مولا ۴۶
شود آتش یقین نور عیانی
شود اینجا نشانش بی نشانی ۴۷
حقیقت باز گردد سوی خود باز
که خواهد بود آخر صاحب راز ۴۸
حقیقت آب سوی آب گردد
عیان در سوی او غرقاب گردد ۴۹
دگر جان خاک یابی اصل در خاک
شود محو و بیابی بیشکی پاک ۵۰
همه اینجای در غرقاب پیداست
درین صورت وی از ترکیب پیداست ۵۱
چو اینجا عشق نقش خود نمودهست
ابا خود بیشکی گفت و شنودهست ۵۲
تو گراو خواهی اینجاگه چنین کن
چومردان ذات خود را پیش بین کن ۵۳
چنین کن تا بیابی وصل جانان
فنا شو تا بیابی وصل جانان ۵۴
چه خواهی کرد صورت چون فنایست
در آخر مرو را عین بقایست ۵۵
بقا هرگز نیابی سوی صورت
مگر وقتی که این دانی ضرورت ۵۶
تو خواهی شد فنا در آخر کار
براندازی مراین صورت بیکبار ۵۷
چو صورت رفت جانانت بیابی
حقیقت راز پنهانت بیابی ۵۸
تو باشی لیک بیصورت در اینجا
چو او خود کیست مشهورت در اینجا ۵۹
مرا خود با وصال یار کار است
که دلدارم کنون در عین دار است ۶۰
وصال یار بر ما گشت اظهار
از آن بردار عشق افتاد عطار ۶۱
چنان منصور رازم در حقیقت
که در عشقم نمودار حقیقت ۶۲
چو بر دار است ما را پایداری
از آن با عشق کردم پایداری ۶۳
مرا چون راز کل با عشق افتاد
از آنم عشق خواهد داد بر باد ۶۴
که دارد تاب این نعمت که خاید
اگر چون ما خورد خود تا چه آید ۶۵
بقدر خود خور اینجا لقمه را باز
چو مادر آخر اینجا باز سرباز ۶۶
چو خوان عشق سرباز است اینجا
از آن عطار سرباز است اینجا ۶۷
بخور این لقمه چون از دست شاهست
اگر جانت حقیقت هست شاه است ۶۸
اگر جانت شود آگه ز اسرار
تو این خوان راخوری آخر بیکبار ۶۹
تو میگوئی که تو بنویس و میخوان
کنون عطار چون خوردی توآن خوان ۷۰
که دارد تاب این لقمه که دارد
که همچون تو حقیقت پای دارد ۷۱
هر آنکو همچو تو آید در این سر
ز سر بیرون شود بر سر نهد سر ۷۲
چو منصور است بردار حقیقی
درون تو نمودار حقیقی ۷۳
ازو گوی و ازو جوی آنچه خواهی
چه راز دل چه اسرار آلهی ۷۴
عجایب جوهری منصور آید
که جان اوحقیقت نور آید ۷۵
چو جان ذاتست در عشق تو منصور
از آن خواهیم گفتن راز منصور ۷۶
نظر درجای من اینجا ترا هست
از آنم از وصالت این چنین مست ۷۷
چنانم مست کردستی که هشیار
نخواهم گفت از این حالت دگر بار ۷۸
کجا جان مست و کی هشیار گردد
که همچون تو حقیقت یار گردد ۷۹
توئی ای جان و دل اینجا درونم
حقیقت کرده درخود رهنمونم ۸۰
که داندراز من بیشک تو دانی
که تو راز دل و جان جهانی ۸۱
همه اینجا توئی و هم تو بینم
که با تو من یقین عین الیقینم ۸۲
یقین من نیست اینجا گه باظهار
دمادم مینمایم سر اسرار ۸۳
چو در فقرت نمائی لطف با من
کنی اسرار با من جمله روشن ۸۴
مرا قهر تو لطف جاودانست
مرین اسرارها روشن از آنست ۸۵
مرا کاینجا مرا با تست این راز
که خواهم گشت از عشق تو سرباز ۸۶
چو لطف تست یاری ده درین راه
مرا زانم ز عشق دوست آگاه ۸۷
منت منصور ای دانای بیچون
که خواهم گشت اندر خاک و در خون ۸۸
منت منصورم اینجا راز گفته
نهان سرّت به هر کس بازگفته ۸۹
منت منصورم ای جان جهانم
که اسرار توهم بر تو بخوانم ۹۰
منت منصورم اندر راه عشاق
ولیکن در رهی آگاه عشاق ۹۱
توئی جانان و هم تو من چگویم
توئی جمله که گفتی با که گویم ۹۲
نمود عشق میگوئی و میخوان
که بیشک هم تودانی سرّ جانان ۹۳
توراز خود همی گوئی درونم
بخواهی ریخت ای دلدار خونم ۹۴
منم آگاه عشق آیا بصورت
ترا مییابم اینجا گه ضرورت ۹۵
ضرورت نیست لیکن هست اینجا
وصالت کی دهم از دست اینجا ۹۶
تو تا در جان شوی اسرار گویان
کمال عشق خود در شوق جویان ۹۷
که باشم من تو باشی گاه و بیگاه
گدایم مینمایم خویش بر شاه ۹۸
تو در جانی و هم شاه منی تو
درون خورشیدی و کل روشنی تو ۹۹
اگر بنشینم اندر راهت ای جان
تو هم هستی ز خویش آگاه ای جان ۱۰۰
توآگاهی نیم من همچو عشاق
توانی میدهم در جمله آفاق ۱۰۱
بگویم تابدانندت همه سر
کنم اسرارت ای جان جمله ظاهر ۱۰۲
بگو عطار این دم جملگی فاش
چو دیدی در درون خویش نقاش ۱۰۳
بگو عطار هم از جان بیندیش
حجاب خویشتن بردار از پیش ۱۰۴
بگو عطار هیلاجت دمادم
که حلاجت بود دردم دمادم ۱۰۵
منم اسرار او گفته ترا باز
توئی اینجا که با ما گشته دمساز ۱۰۶
بوصل اکنون چو جانت میفشانی
بگو اسرار ما کل در معانی ۱۰۷
ز ما میگوی چون مائیم منصور
که تا اینجا نمائیمت همه نور ۱۰۸
ز ما میگوی چون مائیم اینجا
که ما اینجات بنمائیم پیدا ۱۰۹
ز ما میگوی و جز ما خود مبین تو
که کل اینست اینجا گه یقین تو ۱۱۰
مده از دست اینجاگه یقینت
که در یکی نمودارست اینت ۱۱۱
چو در یکی خود هستیم وصلت
هم از یکی نمودستیم اصلت ۱۱۲
چو اصل وصل ما اینجاست با تو
دوئی ما همی یکتاست با تو ۱۱۳
توئی برداشتی جان منی تو
چو پیدائیم و پنهانیم بنگر ۱۱۴
حقیقت نیست جز من تا بدانی
یقین از ماست کل روشن نهانی ۱۱۵
همه روشن بما اینجاست میبین
ز دید و بود ما پیداست میبین ۱۱۶
همه چیزی حقیقت جمله مائیم
که ذات تو به هر کسوت نمائیم ۱۱۷
زهی اسرار تو در جان عطار
گرفته جان و دل پنهان عطار ۱۱۸
توئی با من حقیقت با تو باشم
مرا کن محو تا من هم تو باشم ۱۱۹
تو گفتی من شنفتم هم تو خوانم
دمادم سر تو دیدم بخوانم ۱۲۰
زهی وصل تو جان و دل ربوده
که با ما خود بگفته خود شنوده ۱۲۱
وصالت آتشی کرده است پیدا
بخواهد سوخت اینجا جمله جانها ۱۲۲
بخواهد سوخت هر چیزی که باید
چو نبود هیچ سوی تو شتابد ۱۲۳
عجب از عقل بیرونم بمانده
عجب در خاک و در خونم بمانده ۱۲۴
میان خاک وخونم آشنائی است
میان خاک و خون عین جدائی است ۱۲۵
میان خاک و خونم هست آن ذات
بحمدالله کنون در عین آیات ۱۲۶
دمادم مینمایم راه توحید
دمادم می برون آیم ز تقلید ۱۲۷
دم من از جهان از تست زنده
حقیقت این دمم اینجا بسنده ۱۲۸
دم من اصل کل از آن دم تست
حقیقت عین بودم از دم تست ۱۲۹
کجائی این زمان عطار اینجا
یقین شو بر سر اسرار اینجا ۱۳۰
ز حلّاج این زمان مانده است باقی
عجایب من که کردت دست ساقی ۱۳۱
تو گر مست لقائی همچو منصور
مشو هان ازوجود خویشتن دور ۱۳۲
درین صورت بگو اسرار اینجا
که برخورداری از دلدار اینجا ۱۳۳
در این صورت دمادم عین جانست
دمادم با تو در شرح و بیانست ۱۳۴
چه حاجت نیز گفتن هر زمانت
ولیکن راز بهر داستانت ۱۳۵
شود پیدا دمادم کشف دلدار
همی خوان و همی گوهان تو بردار ۱۳۶
سخن با جانست تا تو هم بدانی
مراد خویشتن حاصل توانی ۱۳۷
سخن با جانست اینجا گه بتحقیق
که جان اینجا زجانان یافت توفیق ۱۳۸
سخن اینجا چو با جان اوفتادهست
از آن این شور و افغان در نهاد است ۱۳۹
مرا بحریست اندر شور و افغان
که جمله اوست اندر وصل جانان ۱۴۰
دل اینجا تا بیابد درّخود باز
کجاباز آید او از نیک و بد باز ۱۴۱
دل اینجا تا بیابد راز بیچون
کجا بیرون شود از خاک و از خون ۱۴۲
دل اینجاتا نیابد آنچه گم کرد
کجا بیرون شود در عشق کل فرد ۱۴۳
دل اینجادید در ما روشنائی
از آن پیداست در سرّ خدائی ۱۴۴
دل اینجا یافت سالک محرم راز
حقیقت پرده از پیشت بر انداز ۱۴۵
در اینجا پردهٔ در پیش دارد
از آن غم دایماً دل ریش دارد ۱۴۶
در اینجا پرده برداری یقین باز
در اینجاکی بود در پیش بین باز ۱۴۷
در اینجا پرده را گرمی ندانند
بجز یکی نبینند و ندانند ۱۴۸
در اینجا وصل او آید پدیدار
بداند اصل گردد مست هشیار ۱۴۹
ز جانان مست خود هشیار باشد
ز بود جسم خود بیزار باشد ۱۵۰
مرا چون کار با دل اوفتاده است
از آنم راز مشکل اوفتاده است ۱۵۱
دلم چون واصلست از یار اینجا
یقین او بیشکی دیدار اینجا ۱۵۲
ز جانان دارد و در جان بدیدهست
که جان در یار و در گفت و شنید است ۱۵۳
چو دل با جانست دل دیداردانم
حقیقت جان در اینجا یار دانم ۱۵۴
دلم جز جان نه بیند هیچ غیری
که بیجان کی زید اینجا بسیری ۱۵۵
که چون در جان و دل اینجاست واصل
ز جانانش همه مقصود حاصل ۱۵۶
چو جان داردوصال دوست اینجا
یقین دانم که کلّی اوست اینجا ۱۵۷
جمال دوست اندر جانست بنگر
حقیقت جان جانانست بنگر ۱۵۸
چو جان منصور راز آمد پدیدار
وی از سرّ اناالحق گشت بیدار ۱۵۹
چو درجانست وی مانند عطار
مبین چیزی حقیقت جز که دیدار ۱۶۰
چو درجانت روی مانند حلاج
همه در ذات جان مییاب محتاج ۱۶۱
چو در جانست اینجا سر جانان
ز جان دریاب راز خویش از جان ۱۶۲
ز جان دریاب آنگه شو پدیدار
که جان در جان شده ناید پدیدار ۱۶۳
چنان مست جمال جان شدستم
که من از بود خود پنهان شدستم ۱۶۴
چنان مست جمال جانم امروز
که هم پیدا و هم پنهانم امروز ۱۶۵
چنان مست جمال جانم از شاه
که جانم هست گوئی جملگی شاه ۱۶۶
چنان مست جمال ذوالجلالم
که میگردد زبان از عشق لالم ۱۶۷
همی خواهم که گویم راز جان باز
مرا میگوی اینجا جان جان باز ۱۶۸
که راز ما مکن فاش اربگوئی
در این میدانت اندازم چو گوئی ۱۶۹
بخواهم گفت من از جان گذشتم
چه باشد جان از آن آسان گذشتم ۱۷۰
ز جان آسان گذشتم همچو حلاج
کنم از بهر تیر عشق آماج ۱۷۱
دلم تا جمله مردان باز داند
نمود عشق از من باز داند ۱۷۲
چو من از جان گذشتم در نهان من
ز جان گفتم یقین از جان جان من ۱۷۳
چنین افتاد اینجاگاه اسرار
نمیداند کسی جز غیر عطار ۱۷۴
چنین افتاد با عشق آشنائی
مرا با دیدن ذات خدائی ۱۷۵
خدا در ذات جانست ار نهان تو
درون جان نظر کن جان جان تو ۱۷۶
خدا با تست ای دل در یقین باش
تو منصوری و درعین یقین باش ۱۷۷
در این عین یقین ای جان تو بشنو
درین گفتارها از جان تو بگرو ۱۷۸
تمامت وصل داری در عیانست
همی گویم یقین شرح و بیانست ۱۷۹
بیانست از تجلی بازگویم
ز منصورت حقیقت راز گویم ۱۸۰
چو شاه دین یقین منصور از الله
که در آفاق شد مشهور الله ۱۸۱
حقیقت راز برگفت از سردار
ایا پیر جهان ای شیخ اسرار ۱۸۲
چو شبلی آن شنید و گفت خاموش
دل پیر دگر آمد فراجوش ۱۸۳
ابر چشمت وصال خویش امروز ۱
بخواهی ریخت خون جمله ذرات
کمال تست کلی سوی آن ذات ۲
چنان در شور و افغانی در اینجا
که صنع خود تو میدانی در اینجا ۳
اگر دانی در اینجا راز خود باز
تو باشی و توئی هم عز و عزاز ۴
در اشترنامه گفتم سرمنصور
بنوعی دیگر است این گفته مشهور ۵
ولیکن ایندگر اسرار حال است
کسی داند که در عین وصال است ۶
وصال اینجاست کآن در پرده گفتم
در اسرار اندر پرده سفتم ۷
در اینجا پرده آمد پاره پاره
حقیقت ذات شد بر خود نظاره ۸
توئی منصور بردار حقیقت
در اینجا گه نمودار حقیقت ۹
نموداری تو در خود باز مانده
عجائب در کمان راز مانده ۱۰
گمان از پیش خود اینجای بردار
که منصوری کنون آونگ بردار ۱۱
عجب آونگی اندر دار صورت
چنین افتاد عشق تو ضرورت ۱۲
چو نقش اندر نمود صورت افتاد
ولیکن پرده در اینجا افتاد ۱۳
کنون چون پرده بگشاده است دریاب
ز عشق پرده و غیبت خبریاب ۱۴
خبریاب از نمود عشق اینجا
که خود کردی سجود خویش اینجا ۱۵
تو عشق خویش کی اینجا شناسی
که دانائی و را از ناشناسی ۱۶
در این معنی دمادم سیرها کن
پس آنگه صورتت در حق فنا کن ۱۷
یقین دار از یقین یک لحظه بیرون
مرو تا رازیابی بیچه و چون ۱۸
یقین دار از یقین بردار اسرار
که از سر یقین یابی رخ یار ۱۹
اگر از هستی یاری نموده
مکن باور سخنهای شنوده ۲۰
تو برهان جوی از آنچ اینجای پیداست
وگرنه آنچه نبودنیست پیداست ۲۱
تو اینجائی خبردارو خبر نه
شده آونگ برداری اثر نه ۲۲
اگر بگشاده عشقت این معما
برآئی از صفت اینجا مسمی ۲۳
نماند چونشوی از ذات آغاز
بیابی رفعت این از بیان باز ۲۴
چو رفعت یافتی اندر مکانت
حقیقت فاش گردد لامکانت ۲۵
چو عین لامکان آید پدیدار
شود اینجا مکانت ناپدیدار ۲۶
چو آنجانیز اینجا در یکی شد
یکی باشد ترا کلی یکی شد ۲۷
یکی بد اوّلت در بینشانی
کنون چون با نشانی را بدانی ۲۸
چو اصل خویش یابی در جهان باز
بیابی وصل خوداندر مکان باز ۲۹
تو اصلی لیک ازذات حقیقی
در این صورت تو ذرات حقیقی ۳۰
درین صورت بماندستی تو غافل
چرا غافل شدی هان گرد واصل ۳۱
اگر واصل شوی منصور رازی
یقین دانم که جان و سر ببازی ۳۲
سر و جان چیست چون اسرار دیدی
تو باشی بیشکی گریار دیدی ۳۳
بجز یار آنچه یابی هیچ باشد
همه نقشی حقیقت هیچ باشد ۳۴
یقین دلدار باقی هست فانی
اگر فانی شوی این سر بدانی ۳۵
بشرع این صورت اسرار عالم
همه ذاتست بیشک سوی این دم ۳۶
همه فانی شمر جز دید جانان
طلب میکن درون توحید جانان ۳۷
چو توحیدت شود در بود جان فاش
تو بشناسی در اینجا بود نقاش ۳۸
در اینجا چون شناسای خود آئی
بنور عشق بی نیک وبد آیی ۳۹
چونیک و بد کنی در پیش جانت
بگو با خود نکو راز نهانت ۴۰
وگر خواهی بگفتن پیش هر کس
بگیرد راه صورت پیش و از پس ۴۱
ترا باید نمودن راز اینجا
که کردی در یقین سرباز اینجا ۴۲
اگر درعشق کردی جان فشانی
تو با جانان ابد باقی بمانی ۴۳
تو باشی او حقیقت در حقیقت
نمود ذات او اندر شریعت ۴۴
طبیعت نبود اینجا با تو دریاب
درین سرها که میگوئی تو دریاب ۴۵
چهارت اصل عنصر سوی دنیا
شود فانی وگردی ذات مولا ۴۶
شود آتش یقین نور عیانی
شود اینجا نشانش بی نشانی ۴۷
حقیقت باز گردد سوی خود باز
که خواهد بود آخر صاحب راز ۴۸
حقیقت آب سوی آب گردد
عیان در سوی او غرقاب گردد ۴۹
دگر جان خاک یابی اصل در خاک
شود محو و بیابی بیشکی پاک ۵۰
همه اینجای در غرقاب پیداست
درین صورت وی از ترکیب پیداست ۵۱
چو اینجا عشق نقش خود نمودهست
ابا خود بیشکی گفت و شنودهست ۵۲
تو گراو خواهی اینجاگه چنین کن
چومردان ذات خود را پیش بین کن ۵۳
چنین کن تا بیابی وصل جانان
فنا شو تا بیابی وصل جانان ۵۴
چه خواهی کرد صورت چون فنایست
در آخر مرو را عین بقایست ۵۵
بقا هرگز نیابی سوی صورت
مگر وقتی که این دانی ضرورت ۵۶
تو خواهی شد فنا در آخر کار
براندازی مراین صورت بیکبار ۵۷
چو صورت رفت جانانت بیابی
حقیقت راز پنهانت بیابی ۵۸
تو باشی لیک بیصورت در اینجا
چو او خود کیست مشهورت در اینجا ۵۹
مرا خود با وصال یار کار است
که دلدارم کنون در عین دار است ۶۰
وصال یار بر ما گشت اظهار
از آن بردار عشق افتاد عطار ۶۱
چنان منصور رازم در حقیقت
که در عشقم نمودار حقیقت ۶۲
چو بر دار است ما را پایداری
از آن با عشق کردم پایداری ۶۳
مرا چون راز کل با عشق افتاد
از آنم عشق خواهد داد بر باد ۶۴
که دارد تاب این نعمت که خاید
اگر چون ما خورد خود تا چه آید ۶۵
بقدر خود خور اینجا لقمه را باز
چو مادر آخر اینجا باز سرباز ۶۶
چو خوان عشق سرباز است اینجا
از آن عطار سرباز است اینجا ۶۷
بخور این لقمه چون از دست شاهست
اگر جانت حقیقت هست شاه است ۶۸
اگر جانت شود آگه ز اسرار
تو این خوان راخوری آخر بیکبار ۶۹
تو میگوئی که تو بنویس و میخوان
کنون عطار چون خوردی توآن خوان ۷۰
که دارد تاب این لقمه که دارد
که همچون تو حقیقت پای دارد ۷۱
هر آنکو همچو تو آید در این سر
ز سر بیرون شود بر سر نهد سر ۷۲
چو منصور است بردار حقیقی
درون تو نمودار حقیقی ۷۳
ازو گوی و ازو جوی آنچه خواهی
چه راز دل چه اسرار آلهی ۷۴
عجایب جوهری منصور آید
که جان اوحقیقت نور آید ۷۵
چو جان ذاتست در عشق تو منصور
از آن خواهیم گفتن راز منصور ۷۶
نظر درجای من اینجا ترا هست
از آنم از وصالت این چنین مست ۷۷
چنانم مست کردستی که هشیار
نخواهم گفت از این حالت دگر بار ۷۸
کجا جان مست و کی هشیار گردد
که همچون تو حقیقت یار گردد ۷۹
توئی ای جان و دل اینجا درونم
حقیقت کرده درخود رهنمونم ۸۰
که داندراز من بیشک تو دانی
که تو راز دل و جان جهانی ۸۱
همه اینجا توئی و هم تو بینم
که با تو من یقین عین الیقینم ۸۲
یقین من نیست اینجا گه باظهار
دمادم مینمایم سر اسرار ۸۳
چو در فقرت نمائی لطف با من
کنی اسرار با من جمله روشن ۸۴
مرا قهر تو لطف جاودانست
مرین اسرارها روشن از آنست ۸۵
مرا کاینجا مرا با تست این راز
که خواهم گشت از عشق تو سرباز ۸۶
چو لطف تست یاری ده درین راه
مرا زانم ز عشق دوست آگاه ۸۷
منت منصور ای دانای بیچون
که خواهم گشت اندر خاک و در خون ۸۸
منت منصورم اینجا راز گفته
نهان سرّت به هر کس بازگفته ۸۹
منت منصورم ای جان جهانم
که اسرار توهم بر تو بخوانم ۹۰
منت منصورم اندر راه عشاق
ولیکن در رهی آگاه عشاق ۹۱
توئی جانان و هم تو من چگویم
توئی جمله که گفتی با که گویم ۹۲
نمود عشق میگوئی و میخوان
که بیشک هم تودانی سرّ جانان ۹۳
توراز خود همی گوئی درونم
بخواهی ریخت ای دلدار خونم ۹۴
منم آگاه عشق آیا بصورت
ترا مییابم اینجا گه ضرورت ۹۵
ضرورت نیست لیکن هست اینجا
وصالت کی دهم از دست اینجا ۹۶
تو تا در جان شوی اسرار گویان
کمال عشق خود در شوق جویان ۹۷
که باشم من تو باشی گاه و بیگاه
گدایم مینمایم خویش بر شاه ۹۸
تو در جانی و هم شاه منی تو
درون خورشیدی و کل روشنی تو ۹۹
اگر بنشینم اندر راهت ای جان
تو هم هستی ز خویش آگاه ای جان ۱۰۰
توآگاهی نیم من همچو عشاق
توانی میدهم در جمله آفاق ۱۰۱
بگویم تابدانندت همه سر
کنم اسرارت ای جان جمله ظاهر ۱۰۲
بگو عطار این دم جملگی فاش
چو دیدی در درون خویش نقاش ۱۰۳
بگو عطار هم از جان بیندیش
حجاب خویشتن بردار از پیش ۱۰۴
بگو عطار هیلاجت دمادم
که حلاجت بود دردم دمادم ۱۰۵
منم اسرار او گفته ترا باز
توئی اینجا که با ما گشته دمساز ۱۰۶
بوصل اکنون چو جانت میفشانی
بگو اسرار ما کل در معانی ۱۰۷
ز ما میگوی چون مائیم منصور
که تا اینجا نمائیمت همه نور ۱۰۸
ز ما میگوی چون مائیم اینجا
که ما اینجات بنمائیم پیدا ۱۰۹
ز ما میگوی و جز ما خود مبین تو
که کل اینست اینجا گه یقین تو ۱۱۰
مده از دست اینجاگه یقینت
که در یکی نمودارست اینت ۱۱۱
چو در یکی خود هستیم وصلت
هم از یکی نمودستیم اصلت ۱۱۲
چو اصل وصل ما اینجاست با تو
دوئی ما همی یکتاست با تو ۱۱۳
توئی برداشتی جان منی تو
چو پیدائیم و پنهانیم بنگر ۱۱۴
حقیقت نیست جز من تا بدانی
یقین از ماست کل روشن نهانی ۱۱۵
همه روشن بما اینجاست میبین
ز دید و بود ما پیداست میبین ۱۱۶
همه چیزی حقیقت جمله مائیم
که ذات تو به هر کسوت نمائیم ۱۱۷
زهی اسرار تو در جان عطار
گرفته جان و دل پنهان عطار ۱۱۸
توئی با من حقیقت با تو باشم
مرا کن محو تا من هم تو باشم ۱۱۹
تو گفتی من شنفتم هم تو خوانم
دمادم سر تو دیدم بخوانم ۱۲۰
زهی وصل تو جان و دل ربوده
که با ما خود بگفته خود شنوده ۱۲۱
وصالت آتشی کرده است پیدا
بخواهد سوخت اینجا جمله جانها ۱۲۲
بخواهد سوخت هر چیزی که باید
چو نبود هیچ سوی تو شتابد ۱۲۳
عجب از عقل بیرونم بمانده
عجب در خاک و در خونم بمانده ۱۲۴
میان خاک وخونم آشنائی است
میان خاک و خون عین جدائی است ۱۲۵
میان خاک و خونم هست آن ذات
بحمدالله کنون در عین آیات ۱۲۶
دمادم مینمایم راه توحید
دمادم می برون آیم ز تقلید ۱۲۷
دم من از جهان از تست زنده
حقیقت این دمم اینجا بسنده ۱۲۸
دم من اصل کل از آن دم تست
حقیقت عین بودم از دم تست ۱۲۹
کجائی این زمان عطار اینجا
یقین شو بر سر اسرار اینجا ۱۳۰
ز حلّاج این زمان مانده است باقی
عجایب من که کردت دست ساقی ۱۳۱
تو گر مست لقائی همچو منصور
مشو هان ازوجود خویشتن دور ۱۳۲
درین صورت بگو اسرار اینجا
که برخورداری از دلدار اینجا ۱۳۳
در این صورت دمادم عین جانست
دمادم با تو در شرح و بیانست ۱۳۴
چه حاجت نیز گفتن هر زمانت
ولیکن راز بهر داستانت ۱۳۵
شود پیدا دمادم کشف دلدار
همی خوان و همی گوهان تو بردار ۱۳۶
سخن با جانست تا تو هم بدانی
مراد خویشتن حاصل توانی ۱۳۷
سخن با جانست اینجا گه بتحقیق
که جان اینجا زجانان یافت توفیق ۱۳۸
سخن اینجا چو با جان اوفتادهست
از آن این شور و افغان در نهاد است ۱۳۹
مرا بحریست اندر شور و افغان
که جمله اوست اندر وصل جانان ۱۴۰
دل اینجا تا بیابد درّخود باز
کجاباز آید او از نیک و بد باز ۱۴۱
دل اینجا تا بیابد راز بیچون
کجا بیرون شود از خاک و از خون ۱۴۲
دل اینجاتا نیابد آنچه گم کرد
کجا بیرون شود در عشق کل فرد ۱۴۳
دل اینجادید در ما روشنائی
از آن پیداست در سرّ خدائی ۱۴۴
دل اینجا یافت سالک محرم راز
حقیقت پرده از پیشت بر انداز ۱۴۵
در اینجا پردهٔ در پیش دارد
از آن غم دایماً دل ریش دارد ۱۴۶
در اینجا پرده برداری یقین باز
در اینجاکی بود در پیش بین باز ۱۴۷
در اینجا پرده را گرمی ندانند
بجز یکی نبینند و ندانند ۱۴۸
در اینجا وصل او آید پدیدار
بداند اصل گردد مست هشیار ۱۴۹
ز جانان مست خود هشیار باشد
ز بود جسم خود بیزار باشد ۱۵۰
مرا چون کار با دل اوفتاده است
از آنم راز مشکل اوفتاده است ۱۵۱
دلم چون واصلست از یار اینجا
یقین او بیشکی دیدار اینجا ۱۵۲
ز جانان دارد و در جان بدیدهست
که جان در یار و در گفت و شنید است ۱۵۳
چو دل با جانست دل دیداردانم
حقیقت جان در اینجا یار دانم ۱۵۴
دلم جز جان نه بیند هیچ غیری
که بیجان کی زید اینجا بسیری ۱۵۵
که چون در جان و دل اینجاست واصل
ز جانانش همه مقصود حاصل ۱۵۶
چو جان داردوصال دوست اینجا
یقین دانم که کلّی اوست اینجا ۱۵۷
جمال دوست اندر جانست بنگر
حقیقت جان جانانست بنگر ۱۵۸
چو جان منصور راز آمد پدیدار
وی از سرّ اناالحق گشت بیدار ۱۵۹
چو درجانست وی مانند عطار
مبین چیزی حقیقت جز که دیدار ۱۶۰
چو درجانت روی مانند حلاج
همه در ذات جان مییاب محتاج ۱۶۱
چو در جانست اینجا سر جانان
ز جان دریاب راز خویش از جان ۱۶۲
ز جان دریاب آنگه شو پدیدار
که جان در جان شده ناید پدیدار ۱۶۳
چنان مست جمال جان شدستم
که من از بود خود پنهان شدستم ۱۶۴
چنان مست جمال جانم امروز
که هم پیدا و هم پنهانم امروز ۱۶۵
چنان مست جمال جانم از شاه
که جانم هست گوئی جملگی شاه ۱۶۶
چنان مست جمال ذوالجلالم
که میگردد زبان از عشق لالم ۱۶۷
همی خواهم که گویم راز جان باز
مرا میگوی اینجا جان جان باز ۱۶۸
که راز ما مکن فاش اربگوئی
در این میدانت اندازم چو گوئی ۱۶۹
بخواهم گفت من از جان گذشتم
چه باشد جان از آن آسان گذشتم ۱۷۰
ز جان آسان گذشتم همچو حلاج
کنم از بهر تیر عشق آماج ۱۷۱
دلم تا جمله مردان باز داند
نمود عشق از من باز داند ۱۷۲
چو من از جان گذشتم در نهان من
ز جان گفتم یقین از جان جان من ۱۷۳
چنین افتاد اینجاگاه اسرار
نمیداند کسی جز غیر عطار ۱۷۴
چنین افتاد با عشق آشنائی
مرا با دیدن ذات خدائی ۱۷۵
خدا در ذات جانست ار نهان تو
درون جان نظر کن جان جان تو ۱۷۶
خدا با تست ای دل در یقین باش
تو منصوری و درعین یقین باش ۱۷۷
در این عین یقین ای جان تو بشنو
درین گفتارها از جان تو بگرو ۱۷۸
تمامت وصل داری در عیانست
همی گویم یقین شرح و بیانست ۱۷۹
بیانست از تجلی بازگویم
ز منصورت حقیقت راز گویم ۱۸۰
چو شاه دین یقین منصور از الله
که در آفاق شد مشهور الله ۱۸۱
حقیقت راز برگفت از سردار
ایا پیر جهان ای شیخ اسرار ۱۸۲
چو شبلی آن شنید و گفت خاموش
دل پیر دگر آمد فراجوش ۱۸۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۸۳
۳۸۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:جواب دادن منصور شبلی را
گوهر بعدی:سؤال کردن سلطان بایزید از منصور از جان و جانان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.