این متن شعری است که از خشم و ناامیدی شاعر سخن میگوید. شاعر از زشتیهای درونی و بیرونی، سیاهی دل، و بیحرکتی زندگی شکایت میکند. او به ناتوانی در پالایش روح از کفر و سرکشی اشاره میکند و از این که افکارش گاه عاقلانه و گاه دیوانهوار است، سخن میگوید. شاعر همچنین از جدایی درونی خود از دنیای بیرون و بیتفاوتی نسبت به خوب و بد صحبت میکند و در پایان، از نادانی و دیدگاههای نادرست دیگران انتقاد میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند ناامیدی، سرکشی، و انتقاد از جامعه ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین و نامفهوم باشد.
غزل ۹۰۶ - گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد
چو زشت بود به صورت به خویِ زشتْ فُزون شُد ۱
چو دلْ سیاه بُد و قَلْب کوره دید و سِیَه شُد
چو قازْغانِ تَهی بُد به کُنجِ خانه نِگون شُد ۲
چو ژیوه بود به جُنبش نبود زنده اصلی
نِمود جُنبشِ عاریّه بازرفت و سُکون شُد ۳
نیافت صَیقلِ احمد زِ کُفرْ بولَهَب اَرْچه
زِ سَرکَشیّ و زِ مَکْرَشْ دِلَش قِنینه خون شُد ۴
فُروکَشَم به نَمَد در چو آیِنِه رُخِ فِکْرَت
چو آینه بِنِمایَم کِه رام شُد کِه حَرون شُد ۵
مَنَم که هَجْو نگویم به جُز خَواطِرِ خود را
که خاطِرَم نَفَسی عقل گشت و گاه جُنون شُد ۶
مرا دَرونه تو شهری جدا شِمُر به سَرِ خود
به آب و گِل نَشُد آن شهرِ من به کُنْ فَیَکون شُد ۷
سخن ندارم با نیک و بَد من از[رَهِ] بیرون
که آن چه کرد و کجا رفت و این زِ وَسوسه چون شُد ۸
خَموش کُن که هِجا را به خود کَشَد دلِ نادان
همیشه بود نَظَرهایِ کَژْنِگَر نه کُنون شُد ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.