خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر از درد و حیرانی انسان در برابر مرگ و ناشناختههای زندگی سخن میگوید. شاعر از بیخبری انسان از سرنوشت رفتگان و درماندگی در برابر رنجهای بیپایان مینالد و به ناتوانی بشر در برابر تقدیر اشاره میکند.
محتوا شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی درباره مرگ و تقدیر است که برای درک بهتر به بلوغ فکری و تجربه زندگی نیاز دارد. همچنین، لحن سنگین و مضامین پیچیده آن ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا ناراحتکننده باشد.
الحکایه و التمثیل
عزیزی گفت از عرش دلفروز
خطاب آید بخاک تیر هر روز ۱
که آخر از خدا آنجا خبر نیست
خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست ۲
همه حیران و سرگردان بماندیم
درین وادی بی پایان بماندیم ۳
که میداند که حال رفتگان چیست
بخاک اندر خیال خفتگان چیست ۴
همه رفتند پر سودا دماغی
فرو مردند چون روشن چراغی ۵
همه چون حلقه بر درماندگانیم
همه در کار خود درماندگانیم ۶
زهی دردی که درمانی ندارد
زهی راهی که پایانی ندارد ۷
بیک ره هیچ کس را هیچ ره نیست
که جز در پایه بودن دست گه نیست ۸
که داند تا چه شربتهای پر زهر
بکام ما فرود آمد ازین قهر ۹
خطاب آید بخاک تیر هر روز ۱
که آخر از خدا آنجا خبر نیست
خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست ۲
همه حیران و سرگردان بماندیم
درین وادی بی پایان بماندیم ۳
که میداند که حال رفتگان چیست
بخاک اندر خیال خفتگان چیست ۴
همه رفتند پر سودا دماغی
فرو مردند چون روشن چراغی ۵
همه چون حلقه بر درماندگانیم
همه در کار خود درماندگانیم ۶
زهی دردی که درمانی ندارد
زهی راهی که پایانی ندارد ۷
بیک ره هیچ کس را هیچ ره نیست
که جز در پایه بودن دست گه نیست ۸
که داند تا چه شربتهای پر زهر
بکام ما فرود آمد ازین قهر ۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:الحکایه والتمثیل
بعدی:بخش سیزدهم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.