متن دربارهٔ فردی است که از دیگری میپرسد چرا به دنبال چیزی میگردد که آن را گم نکرده است. سپس اشاره میکند که عجیبتر این است که حتی اگر چیزی را گم نکرده باشد، باز هم به او داده نمیشود. در نهایت، متن به این نتیجه میرسد که راهحلی وجود ندارد: نه میتوان آن را یافت، نه میتوان آن را گم کرد، و نه میتوان در مورد آن سکوت یا صحبت کرد. هدف نهایی این است که فرد به مرحلهای برسد که نه این باشد و نه آن، بلکه هر دو باشد.
متن دارای مفاهیم فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهٔ زندگی دارد. همچنین، زبان شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
(۵) حکایت مرد خاک بیز
که میآید شگفتم ازتو چیزی ۱
که گم ناکرده میجوئی تو عاجز
نیابی چیزِ گم ناکرده هرگز ۲
عجبتر، گفت، زین چیزی دگر هست
که گم ناکردهٔ گر ندهدم دست ۳
بغایت می برنجم وین شگفتی
بسی بیشست ازان اوّل که گفتی ۴
نه بتوان یافت نه گم میتوان کرد
نه خاموشی رهست و نه بیان کرد ۵
غرض آنست زین تا تو نباشی
نه این باشی نه آن هر دو تو باشی ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.