این متن داستان زنی را روایت میکند که کودکی گمشده را به بازار میآورد. کودک از مادرش جدا شده و بسیار گریه میکند. مردم از دیدن وضعیت او میترسند و سوالاتی درباره مادر و خانهاش از او میپرسند، اما کودک پاسخهای مبهمی میدهد و تنها میداند که به مادرش نیاز دارد. در ادامه، متن به مفاهیم عرفانی و فلسفی میپردازد و درباره هویت حقیقی و ارتباط با معشوق الهی سخن میگوید.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال دشوار است. همچنین، برخی از عبارات نیاز به تفسیر و تأمل دارند که مناسب مخاطبان با سطح درک بالاتر است.
(۴) حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد
ز مادر گم شد و بگریست بسیار ۱
زمانی خاک بر سر زود میریخت
زمانی اشک خون آلود میریخت ۲
چو میدیدند غرق خون و خاکش
بترسیدند از بیم هلاکش ۳
بدو گفتند مادر را چه نامست
بگو، گفتا ندانم کوکدامست ۴
بدو گفتند بس دیوانهٔ تو
کجاست آخر، نگوئی، خانهٔ تو؟ ۵
چنین گفت آن بچه افتاده گمراه
که یک ذرّه نَیَم زان خانه آگاه ۶
بدو گفتند نام آن محلّت
بگو تا فارغ آئی زین مذلت ۷
چنین گفت او که پر دردست جانم
که نام آن محلت هم ندانم ۸
بدو گفتند پس با تو چه سازیم
که تو میسوزی و ما میگدازیم ۹
چنین گفت او که من سرگشتهٔ راه
نیم از مادر و از نامش آگاه ۱۰
محلّت میندانم خانه هم نیز
بجز مادر نمیدانم دگر چیز ۱۱
من این دانم چنین در مانده بی کس
که اینجا مادرم میباید و بس ۱۲
من این دانم که پر خونست جانم
که مادر بایدم دیگر ندانم ۱۳
اگر تو مرد صاحب درد گردی
حریم وصل را در خورد گردی ۱۴
ولی چون تو ننوشی خون عَلَی الحَق
نه بینی در جهان مطلوب مطلق ۱۵
ولی تو تو نهٔ تو عکس اوئی
ازان تو هم جمیل و هم نکوئی ۱۶
اگرچه تو نکوئی ای نکوبین
چو تو عکسی، نهٔ خود، آن او بین ۱۷
به بین احوال خود تا بر چه سانست
نه نیکوئی تو، او نیکونهانست ۱۸
تو خود را منگر و این جان و تن را
نهاد او نگر نه خویشتن را ۱۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.