در این متن، یک مرد دیوانه که در راه نشسته بود، گروهی از مردم مغرور و خودبین را میبیند که با تکبر و خودنمایی راه میروند. او از ترس باد تکبر آنها سر خود را در جیب میکشد و وقتی آنها میگذرند، سرش را بیرون میآورد. وقتی از او میپرسند چرا این کار را کرد، پاسخ میدهد که از باد تکبر آنها ترسیده و وقتی بوی تعفن تکبر آنها را احساس کرد، دیگر طاقت نیاورد و سرش را کشید. در پایان، متن اشاره میکند که کسانی که این صفات را از خود دور کنند، در دنیا و آخرت موفق خواهند بود.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و عرفانی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادها ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامفهوم باشد.
(۱۹) حکایت مرد مجنون و رعنایان
که میرفتند قومی یک دو رسته ۱
مگر آن قوم دنیاوار بودند
که غرق جامه و دستار بودند ۲
ز رعنائی و کبر و نحوت و جاه
چو کبکان میخرامیدند در راه ۳
چو آن دیوانهٔ بی خان و بی مان
بدید آن خیلِ خود بین را خرامان ۴
کشید از ننگ سر در جیب آنگاه
که تا زان غافلان خالی شد آن راه ۵
چو بگذشتند سر بر کرد از جیب
یکی پرسید ازو کای مردِ بی عیب ۶
چرا چون روی رعنایان بدیدی
شدی آشفته و سر درکشیدی ۷
چنین گفت او که سر را درکشیدم
ز بس باد بروت اینجا که دیدم ۸
که ترسیدم که برباید مرا باد
چو بگذشتند سر بر کردم آزاد ۹
ولی چون گندِ رعنایان شنیدم
شدم بی طاقت و سر درکشیدم ۱۰
چو هفت اعضات رعنائی گرفتست
جهانی از تو رسوائی گرفتست ۱۱
کسانی کین صفت از خویش بردند
بدنیا کار عقبی پیش بردند ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.