این متن داستان نمرود و ابراهیم را روایت میکند که چگونه نمرود با وجود قدرت و ثروت فراوان، به دلیل تکبر و انکار خداوند، توسط یک پشه شکست میخورد. ابراهیم از خداوند میخواهد که نمرود را هدایت کند، اما پاسخ میآید که ایمان عطایی الهی است و به اجبار داده نمیشود. متن همچنین به بزرگان و عارفانی اشاره میکند که در جستجوی حقیقت بودند اما بدون هدایت الهی سرگشته ماندند.
این متن دارای مفاهیم عمیق دینی و عرفانی است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به سطحی از بلوغ فکری و شناختی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
(۲) حکایت ابرهیم علیه السلام با نمرود
برآمد تیره شد حالی برو حال ۱
اگرچه ازتکبّر پیل تن بود
ولی یک پشّه او را راه زن بود ۲
یقینش شد که چون انکار کردست
خدای این پشّه را بر کار کردست ۳
بابرهیم گفت او کآشکارست
که اکنون گنج من بیش از هزارست ۴
همه پُر زرِّ سرخست و جواهر
بتو بخشم دعائی گوی آخر ۵
که تا از فضل و رحمت حق تعالی
دهد از نور ایمانم کمالی ۶
خلیل آنجا نهادش روی بر خاک
زبان بگشاد کای دارندهٔ پاک ۷
ز دل برگیر قفل این بیخبر را
بجنبان سلسله بگشای در را ۸
بایمان تازه گردان جان مستش
بفضل خود ممیران بت پرستش ۹
خطاب آمد زحضرت کای پیمبر
تو فارغ شو ازو و رنج کم بر ۱۰
که ما را نیست ایمان بهائی
که هست این گوهر ایمان عطائی ۱۱
که چون خواهیم فرمانی درآید
ز ترسائی مسلمانی برآید ۱۲
بزرگانی که استغناش دیدند
نه شب خفتند و نه روز آرمیدند ۱۳
چو کور از نقطهٔ اسرار بودند
همه سرگشته چون پرگار بودند ۱۴
چو کس را از دم آخر خبر نیست
ازان دم حصّه جز خوف و خطر نیست ۱۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.